به دیدن باران
به بام شدم
نمی نچکید نمی.
ماندم.
نیامدش به دیدن من
اما،
دیدم که باغ خانه همسایه،
پر گل
ز ریزش باران است.
به دیدن خورشید
به بام شدم به تاریکی،
ز شرق خانه من،
چخماق صبحدم چکانده نشد.
به زیر روشنی شمعی نحیف
تقویم را ورق می زنم
تاریخ انقضای این شب وحشت
کجاست
پس من چرا نمی یابم.
