با سینه هاى خون،
رفیقان _
از سرب داغ مىگذرند _
و دیوارها
_ در ماهتابى از گلخند،
گواه ماندن یارانند.
با شور عاصى عشق،
آنجا کسى کنارهى سیمان
آنجا کسى بر اوج
به میعاد مىرود.
حلاج به هیچ مىرسد آنجا _
که سربدار _
سرود سرخ اناالحق مىخواند.
از خلوت سیمان، مىدانم.
به سپیده،
به صبح،
مىنگرى.
با آفتابى در قلبت،
گرم
و ماهتابى در چشمانات
روشن.
گشوده مىشود در،
با دستان مسلح رفیقانت
که از امتداد عریض ارتش خلق مىآیند
با فرمانى از اعتقاد و باور یک انسان
انسانِ سربدار.
جغرافیاى ایران، آرى،
با گامهاى ارتشى از آنِ خویش
لبریز مىشود.
گلزارى به وسعت ایران
گلولهزارى به وسعت دشمن.
