در مسیرت خاک
در برگهاى پاییز
به طلا مىماند
بر کفشهایت
که نم صبح پیادهروى را بر تن دارد
گریز مىکند راه
از میانهى جنگل
نمىدانند،
اهالى نزدیک
که بامداد راه به کجا مىرود
و چه معنى مىدهد.
پروانهها در شبنم صبحگاهى مىخیزند
و بر بالهاشان
پیام گامهاى تو را
