شب ما
یک شب خشکیده
به سقف آسمون
شده است آویزون
مثل تابوت سیاهی
ته تاریکی
معلق گشته ست
مثل باغ بابل
خش خش باد سیاهی
رمه برگ فرو خفته به دیوار زمین
بی جهت می چرخد
روی یک دایره نامعلوم.
فرض این است که شب ناله باد
در یکی صاعقه از هم ریزد.
فرض این است که سیاهی ها را
به ته چاله تاریکی ها می ریزیم.
فرض این است که یکی بقچه ای از نور قدیمی دارد؛
که سرش را شب تاریکی بر آن می کارد.
خبری دارم من،
که یکی بقچه نوری را فردا
به سر میدان خواهد برد؛
تا که تقسیم کند با من و تو.
وه چه امیدی دارم من
در دل کوجک خود.
پشت دیوار سیاهی
باغی ست
بقچه نور که تقسیم شود
همه خواهندش دید.
ماه مشکین جامه می میرد
آفتاب از طرف شرق وطن می روید.
همه خواهندش دید
باغ مخفی شده در تاریکی.
آرزوهای من اما کم نیست
موش کوری هستیم بی دندان
نجویدیم رسن بسته به پا
همه از همسایه میخواهند
که چراغی گیراند بر لب بام
مگه همسایه چراغی دارد
یا اگر داشت
مگر می آورد که شب همسایه
روز شود؟
چه کسی میداند
صنعت ساختن کبریتی
تا به من آموزد
در شب تار چه باید دیدن
در شب تار چه باید کردن.
خبری دارم من
که یکی فوج پرنده
ز افق خواهد ریخت
کاشکی میدانستم
رمز آبستنی باروت
رمز گیراندن یک آتش سرکش را
کاش میدانستم
سرب را نرم کنم
کاش آهن را میشد
آه! کاش آهن را میشد
چون موم
کف دستم بفشارم
تا بسازم من از آن
خنجری از پولاد.
ما به تقسیم می اندیشیم
تا که تقسیم کنیم؛
خنجری می باید از پولاد.
از چه میگویم من
از که میگویم من
روز خوشبختی ما
از پس آتش ویرانی ها می آید
حرف من هم این است
آنشی میخواهیم
آنشی سرخ و بلند
که بسوزاند سخت
کوره ای سرخ و گدازان
که بسازیم در آن
خنجری از پولاد.
