می خواستم شعری بنوبسم
در واپسین روز
که آسمان
رخ به زمین سرخ می سایید
می خواستم چکامه ای بسازم
لبریز از آهن
به نکهت باروت
به رنگ گوگرد
به طالع طوفان
نه هراسی دارم از کلمات
نه چندان فاصله ای با مرگ
مرا چه سود سکوت
که غریو در گلوگاهم به طغیان است
وصال، اسب چموشی ست
که گردن نمی نهد تمایل آدمی را
پرواز از حصار نیز
از ترس سرریز است
همچون معجونی
ناشناس
که بیمار را بهبودی می بخشد
یا می کُشد
نیاز می بود
شعری بسرایم
که خشنودت میکرد
یا جهنمی را در درونت
بیدار میکرد
می خواستم شعری بنویسم
که موزون نباشد
که خوانده شود
به لطف قافیه
که درین جهان
هیچ چیز موزون نیست
قافیه ها نیز از حال رفته اند
چقدر ناپسند است
وقتی که روزمرگی در فاصله
خواب است و بیداری
و روزنامه ها
حالا دیگر
مرگ را درشت می نویسند
و سرمقاله ها
ترس را
بر قلبهای ضعیف
سوزنکاری می کنند
گزمه ها خبر چاپ می کنند
و عکسهای شیک می اندازند
شبها به تسمه ها چنگ می زنند
و شکنجه گاهها را می آرایند
و صبح ها
در ستونهای مختلف روزنامه ها
منورالفکرند
بازجوها
در خیابان
مردم را استنطاق می کنند
و در صفحات تلویزیون
مصاحبه می گذارند
تاول زده ست جانم
پس
هرآنچه بنویسم
روایت زخم است
و خون پانسمان شده
از جگرم
نشت می کند
و انگشتان ملتهبم
به فرمان من نیستند
به فرمان دردند
آنچه تراود
زخمبندی درد است
برای تو
که آزارت ندهم
و گرنه
من درد را
توشه می کنم
آب می کنم
تا بیاشامدش آنرا
کبوتری
که پرواز خواهد کرد
و در هوا
انتشارش خواهد داد
به دوختن کلمات
پرچمی ساختممن
به این امید که
نسیمی در آن بوزد
و نوسانش را
و امواجش را از حیاط خانه
تماشا کنم
نه نسیمی آمد
نه هم بادی جنبید
تا پرچم خود را
بر بام خویش بیفرازم
که من اینم
سرخ.
اما من برآنم که
بیفرازمش در هر حال
و زیر آن
ایستاده بمیرم
اگر که می باید
کاش تمام پرچمهای جهان
با اشکال بی معنی
و جدال آور را
روزی
در هم آمیزیم
و از آن پرجمی سازیم
یک رنگ
برای همه
و همه پاسپورتها را
به نانوایی بریم
و از آنها خمیری سازبم
سرخ فام
اگر که درد می کشی
از خواندن این سرود
بگو تا آرامتر
نرم تر
و ملایمتر بنویسم
پس آرام بنویسم آنرا
که همسایه ها از خواب بیدار نشوند
یا که فریادی از قلم برکشم
که شهر به ولوله آید؟
