تالاب تشنه
در مرگ هورالعظیم
سیروس ماهان
شب ها صدای ترانه می آید
تک تک تاک
درامپ درامپ درامپ
گرازها می ترکند
گرازها می ترکند
بر لاشه هورالعظیم
کرمها از خیزرانها بالا می روند
موریانه ها
به قایقهای دمر فکر می کنند
موشها
نیازی به جویدن گسلها نمی بینند
هورالعظیم
همه را با خود خواهد برد
ترانه هایی از بستر هور
به گوش می رسد
باد در ماسه ها پرسه می زند
و بوی تعفنِ گاز
بر پنجره های خشک
می رقصد
گرازهای بیشه و نیزار
در جای پای آب
شبانه می ترکند
در گردبادهای سرخ
انبوه خیزرانهای انهدام
طبل می نوازند
همچون شیونی برای مردگان
بر شکم جاموسهای مرده می کوبند
طبل می زنند خیزرانهای خشک شکسته
به مرغابی هایی
که در لجن می چمند
کسی مصیبت وارده را
تسلیت نگفته است
آنان که پرواز را نیازموده اند
هورالعظیم را نمی شناسند
جاموسها
تمام روز را سرفه می کنند
تا که بمیرمد
خرناسه می کشند
هنگام که خنازیر
در فضا می ترکند
سرفه می کنند جاموسها
و خلطهای غلیظ سبز
بر زمین تیره خشک می ریزند
زمین به گردش خویش شک کرده است
انگار
کسی زمین را
به مداری دیگری برده است
تالاب تشنه اینک به گل نشسته است
مگس می زایند خلطهای سبز
و مردمانی که از پستانهای همین جاموسها
می مکیده اند
اینک
به خاکسپاری آنان
عاجز مانده اند
آنقدر خوانده بودند قورباغه ها
که از حلقومشان
خون سبز می جهید
و جلبکها زیر آفتاب عبوس
نعش ماهیان را
به آسمان بلند کرده اند
شب در هنجار وحشت
سکته می زاید
و با صدای هر انفجار
ستاره ای بر هور هموار می شود
هورالعظیم خواب آب می بیند
خواب آب می بیند
و با چشمانی کلاپیسه
کلفرده میکند
و مردار بر پشت می کشد
تک تک تاک
شبها اجساد خنازیر
در خم هر پیچ
می ترکند
و زیر ماه
زیر ستاره
زیر آسمانی
که بوی نمناک خون خنازیر می دهد
فلامینگوهای سنگین بال
رقص مرگ می آغازند
این سالهای بی تپش
به گونه مرگند
جانهای بی تلاطم بسیار
بر خاک کشته آمده اند
اینک زمان مردن آب است
نیزارها نفس به رنج می کشند
و بمبوها قد راست نمی کنند
تا نیلوفران بیمار را به چشم ببینند
انسان عصر بی تپشیم ما
با چشمهای نگاه
به بستر رودخانه های تشنه
تالاب بی تپش آب
تالاب بی گذر
چندان که لک لک ها
به جیره بندی آب
ایمان بیاورند
فریاد ساکت سگها
در حوالی اجساد باد کرده خنزیر
در نگاهمان روزمرگیست
ما از حلول یک مرگ ناشناس
با خبریم
نه آنکه به تیر
نه آنکه به دار
نه آنکه از تورم تن
و خون پلاسیده می میرد
این مرگ
ز جنس آب تشنه است
غوغای صامت دردیم
به پستوی بی روزنی
که گذرش
همچون رودخانه ای مرده به بستر
تعطیل گشته است
نبض زمان نمی زند اینک
خفته است خون سرد
در رگ بی نبض
بی آب تشنه است هور
بی آب مرده است
