بنام تو آغاز مىشود، جهان
بنام تو جهان _
به چهار فصلاش مىرسد.
پریشانام مىکند،
اندوهت،
پریشانام مىکند.
نمىخواهم رخسارهات را
آتشگون نبینم.
بر آستانهى بسته ایستادهاى،
و چارچوبى از آهن.
چه اشتباه کردهام،
اندوهت _
در هجرانىى غرش تفنگ است
در کوهستان و
درجنگل
اندوهت را دوست مىدارم.
اندوهت را دوست مىدارم _
هنگام که شماره مىکنى
و عبور مىدهى زیبایى را
و دو شیار بزرگ بر پیشانىات مىنشیند و _
انگشت اشارهات،
هزار بار تعظیم مىکند.
سلولات را کلیدى باید از
ارادهى خلق
دستانات را مسلسلى باید.
