با اندوهى سخت سنگین و غمِ غربتى که تمامىى وجودش را گرفته است ترانهاى قومى را زیر لب زمزمه مىکند. ترانهاى که شنیدناش روح را متلاطم مىگرداند و صیقل جان را خراش مىزند. ترانهاى از گذشتههاى دور که ترجمان همهى روزگاران درد است. اندوهىست عظیم و جانکاه که توان را از آدمى گرفته، زانواناش را سست کرده و لحظاتاش را تیره و تار مىکند. از پسِ دردى سوزان که از شبیخون قبیلهاى جرار بر تن این قوم نشسته، شروهاى چنان دردناک و وحشى پدید آمده که ترنماش تمامىى وجود شنونده را به لرزه مىآورد، لرزى که زیر پوست دویده، از شانه تا کمرگاه را با سوزشى خفیف اما گزنده، به رعشه مىاندازد.
موسیقىى اقوام زیر سلطه همیشه چنین است. دو وجه مشخص را مىتوان در آن به روشنى دید. وجهى دردناک که بغضات را منفجر مىکند، روانات را مىآزارد، دلت را کوچک مىکند و احساساتت را چنان نازک مىکند که گریه امانات نمىدهد. این وجه معمولن از پىى شکستى تلخ نتیجه مىگردد؛ شکستى که تمامىى هستىى قوم را سوزانده و آرمانهایش را بر باد داده است. اندازهها و ابعاد تلخىى این شکست را مىتوان بهدرستى در سرودهها و نغمات آنها یافت.
وجه دیگر موسیقىى اقوام زیر سلطه که به ناحق فرصت نشو و نما نیافته و از گسترش آن به اشکال مختلف جلوگیرى شده است، همانا جنبهى مبارزاتىى آن است. سرودههایى که در این زمینه بهوجود آمدهاند چنان قوى و محرکاند که سلاح را به زور در دستانات قرار داده، گامهایت را یارى کرده و گلویت را به رسالت شورش متبرک مىگرداند. انجماد یأس در گرماى مشتعل نغمات شورشى بهنحوى ذوب مىشود که خون ملتهب جنگاورى، قلبات را به تجلىى انقلاب مىآراید و نگاهات را به کرانههایى روشن و خجسته پرواز مىدهد.
در اتاق کوچکاش، نگران و ناآرام قدم مىزند. بیرون، شبى سرد و سپید از نیمه مىگذرد و با خود سکوت را به ژرفاى خانههاى تنهایى مىراند. در چهارگوشهاى از سیمان و روشنایىیى مصنوعى، با گامهایش سنگین و بىاراده درازاى اتاق را در حالتى بین خواب و بیدارى و یا شاید هم گیجى و بهت مىپیماید. مىآیدومىرود و سرودى چنان تلخ را بر زبان مىراند که تلخىاش بزاقش را آزرده، گره بر پیشانىاش انداخته است.
سالهاست تا در این ملال حزنانگیز با شرم و درد شب را به صبح مىرساند و صبحى نمىبیند. با خویشتن به ستیز، هماره بر اندوهش مىافزاید و آرامش را نصیب نمىبرد. گاه انگشتان دستش را براى مدتى مدید یک به یک مىکشد تا رخوتى هر چند لحظهاى را در مفاصل انگشتاناش حس کند. گاه همچنانکه ساعتهاى طولانى را در بستر دراز کشیده است، ناخنهایش را مىجود یا به نقطهاى نامعلوم روى دیوار روبرو خیره شده، موهاى سرش را با دو انگشت شست و اشاره تاب مىدهد. گاه چنان ژرف به ژرفاى لایههاى درونىى اندوه در موسیقىیى غمناک فرو مىرود که وحشت دیوانه شدن مرعوباش مىکند. پنجرهى اتاقاش را گشوده، سرش را در سرماى سوزان زمستان فرو برده، جیغى بلند از ته گلو سر داده تا همهى وحشتاش را بیرون بریزد.
سالهاست تا با احکام شبانه خود را محکوم ساخته به فجیعترین وجهى مجازات کرده است. ساعتها را براى انتخاب نوع مجازات با خویش سپرى کرده، خود را به دار کشیده، جلوى جوخه نشانده، حتا زنده بگور نیز کرده است.
با پریشانىهایش در دل، در خلوت اتاق، لحظاتى در زندگى این انسان بوده که بیشتر به حرکات یک آدم روانى شباهت داشته است تا انسانى صاحب عقل سلیم. گاه جلوى آینه مدتهاى طولانى انواع و اقسام شکلکها را تمرین کرده است. دندان کروچه رفته و گوشهایش را تا آنجا که امکان داشته کشیده است. همچون مرتاضهاى هندى زمان زیادى بر کف اتاق ساکت و صامت بى آنکه حتا کوچکترین حرکتى بکند، نشسته و به هیچ چیز فکر نکرده است. همچنانکه نشسته، گاه دستهایش را از بالا درون شلوار راحتىاش کرده و از پایین کف پاهایش را با دو دست گرفته اردک وار اتاق را پیموده است. اوقاتى هم بوده که ویرش گرفته سرش را با انگشتان پایش بخاراند و براى این کار با اشتیاق تمام کف پاى راستش را با دست گرفته، گردنش را کمى به پایین خم کرده و به شیوه سگان، فرق سرش را با انگشتان پایش خارانده است؛ بعد زبانش را هم بیرون آورده به سمت چپ خم کرده بین دندانهایش محکم گرفته و سگوار له له زده است.
این انسان در تنهایى اداى همهى حیوانات را درآورده و در اتاقش گاه لخت مادرزاد نیز قدم زده است.
با خونماتم در رگ و چشمانى اشکآلود آرنجهایش را بر کنارهى پنجره عمود کرده چانهاش را بر کف دستاناش نشاند. همچنانکه به تاریکىى پشت پنجره خیره مانده بود، آرام آرام به شبگونه رویایى از دهشت و مرگ قدم نهاد که هرگز از آن عبور نکرده بود. دیجور شبى زمستانى که شدت ترس از سوزش سرما فراتر مىرفت و وحشت وجود همهى هستى را و زمان را سرریز مىشد. خلوت یاران بسى دور مىنمود و تجربهى عبور از کورهراهها و درهها و از بلندىها، کم از نیاز. هر گودال قتلگاهى مىمانست، قلب بزرگ و تپندهاى از خون که به میهمانىى زمین مىرفت. آسمان که ستارهایش نه پیدا و ماهىش در دل نمانده بود غمى کهن را بر گردهى زمین مىگریست. در هر شکاف کوهى و دخمهاى و بر هر گذرى مرغان مردارخوار و گروهى از کفتاران به یگانگى شور مىکردند و قربانیان خویش را شماره مىزدند.
رفتن به آهنگ گذر در هنگامهاى آنچنان وحشى و خونبار و مسیرى چنان ناپیدا، در هجوم چنان شبى کُرفگون و مشکوک، جگر شیر و شعبدهى عشق را طلب مىکرد.
اگرچه مرگ را بر سر هر برزن مجال ابراز مىبینى، شوریدهبخت آن کسى که خود را به محک عبور نیازماید. »ندایى از درون«
با خود گفت: »یاران سرکش عشقاند آنان که با دستانى تهى به آهنگ گذر به جانب دهشت روانهاند.«
ندایى از درون: »دیوانهگاناند، بر داربستى از سپیدار فرداىشان بر گذر خواهى دید با مهرى از پشیمانى بر پیشانى و داغى از ندانم کارى بر دل«.
محل و معبر و مأوا در اختیار غول وحشت و مرگ است، همان به که از پشت پنجره نگاه کنم. آتش به چه روى به هستى خویش درفکنم با جرأتى که در خود نمىبینم، با شورى از شورش که ز سر پریده دیرىست؟ همینجا در این مدخل بسان سایهاى از انزواى اتاق در چارچوبى از سیمان، مندیر شرارهى بامداد مىمانم.
همان ندا: »آنکه هرگز هجوم به درگاه بسته نمىبرد به رخ شرمى شوم را با خویش به گور خواهد برد.«
اما آنکه پاهایش را یاراى رفتن نیست و قلباش از جرأت جنبیدن تهى بمانده، اتهامى را نیز به گردن نیست. با پرخاشى در دل و گره مشتى پنهان همان به که از دریچه به بیرون نگاه کنم و راه را به ذلت وجود خویش آلوده نسازم. آمیزهاى از جنون مىخواهد و توان عشق تا تکاپویى آنچنان عظیم را به معراج در رسیم.
ندا: »به خفیهگاه درآمدن هنر جبونانهى فرمانروایان است و رجالههاى بى ارج. به گاه رفتن هر آنکه قلبى براى تپیدن دارد متهم است.«
همان به که با پرچمى بلند و سلاحى نه در کف به کشتارگاه بدرآیم تا نامى نیک از پس خویش به تاریخ برکشم. با دانشى از مرگ روبرو، رهرو اینگونه مىرود؛ به کام دد فرو رفته از حیات مىگذرد.
ندا: بر چکاد کوه، دارى بلند برپا خواهد بود. عبرت جربزه داران بىاندیشه. با دستانى مسلح و سینهاى خونین گذر مىکنند یاران از تقدس راه، رهروان آنانند. تو را با شیوهى آنان نه آشنایى دیرین است.
پریشانى از آن روى در من مىروید که آخرتى خونین را عنقریب مىبینم. براى همیارى برآنم تا با شال سبز به گردن بر آستانهى گشوده بایستم که مغفرتى بزرگ مندیر پیشواز روندگان باشد. شوریدهسران شبانگاه شرربار سر مىرسند و شب تمامىى تیرگى را درون زهدان خویش سقط مىکند و باور رهایى در همهى دخمههاى مسدود شکوفه مىزند.
ندا: »آنکس که آنگونه به مندیر مىماند خود از زمرهى بزدلان است. دشخوار راه را هم آنان توانند رفت که توفان دل به مهر خلق درمان طلب کنند وگرنه آنکه بر آستانه مىایستد دل در گرو حیات خویش و سر در گرو تکذیب آفتاب دارد. تو را به حکمت زنجیر زندگى بر دریچه نشاندهاند وگرنه قافلهى شبستیز عشق دیرىست تا خونسپار هر گاه و هر گذر است.«
صبحى اگر قرار به آمدناش هست با بانگ یک خروس نیز طلوعش مقدر است. مرا به چه روى غصهى این و آن به دل فرو خورم، همت خریده به راهى اندر شوم که تندر شوماش را از پشت شیشه بهخوبى مىشنوم و رد خوناش را بر معابر نزدیک به چشم مىبینم. به روزگار چه سود که خار راه به خفت ماندن ترجیح دهم. سکوت هشتى دهشت به نام نامى جان خریده با این امید که آیندگان ز خطایم گذر کنند به خفیهگاه ماندن را سپر جان مىکنم. باشد که دیگران خطر راه را به سلامت سفر کنند.
ندا: »گره بر اندیشه مىزنى هنگام که زندگى پر کاهى بیش نیست. با نقابى از یأس بر چهره، در فراموشخانه چه مىمانى؟ به اعتبار خون دیگران با خندهاى به لب درِ بسته به فرداى بامداد مىگشایى و رهایى را از عمق حنجره فریاد مىزنى. از جزیرهى وحشت به دور، خفتان جنگ به تن مىکنى و همآورد مىطلبى. در این ماهگرفتگى بمانده به سالیان، مهجور قوم خویش، دنبال نام و سابقهى نیک به هر سوى مىدوى. این رسم بزدلانهى دیرین است. نامردمان به مدفن خودساز خویش اندر رویاى ملایم طلوع مىبینند.«
آرى، آرى تنها بزدلان تا به آخر به مغاک مىمانند. همین که سپیده سر زند از شرق رهسپار خواهم شد.
ندا: »آنگاه که موشها از رخنهها بهدر آیند و بر هر گذر بساط بگسترند.«
خلاف مىگویى! خلاف مىگویى! هر کس به قدر همت خود گام در مسیر مىنهد. صفى طویل به ره اندر است؛ یکى به پیش یکى به پس یکى میانه مىرود. هراس من اما آن است که پیروزى را شاید میسر نباشد. همت را چه سود در طبق اخلاص نهادن بىآنکه تضمین رهایى را چون سندى بر سینه داشته باشیم. شاید که اینهمه تلخى را و دشخوارى را متحمل شویم و از پس آن چیزى را نصیب نبریم. چگونه معاملهاىست این که رهرو را به قدر همت خویش نیز سودى در بر نداشته باشد؟ جاهدان جاهلانند وگرنه مصلحت خویش را نیک مىدانستند و دست خود را با آب پاک مىشستند و بر دریچه مىماندند. از پشت شیشه بسیار کسان به منظره مىنگرند، حتا به شیوههاى دیگرِ عبور مىاندیشند. بدون شورش و خون نیز مىتوان شب را به صبح رساند. خونخوارى در نهاد انسان نبوده، چرا به سبک خونریزان درآییم؟ گیرم شب بشود یلدا، طولانىترین شب سال نیز به صبح مىرسد، به کمک من و تو نیز نیازى نیست. دخیل به ضریح بستن بهتر از نفله شدن است. اندیشهاى نوین لایق نظم نوین نیاز رهروان باشد. تاریخ به مرحلهاى رسیده است که جز با زبان خوش گرهاى گشوده نشاید. آنکه هشیار است و حسابگر موجسوارى بایدش آموخت. ز چه روى افسار بر تمامىى اعضاى بدن زدن و روزگار را به سردى و بىروحى در این دیار گذراندن؟ لگامگسیخته انسانى باید بود با اندیشههاى رهایى در سر و زنجیرى نه بر امیال؛ زیرکان چنین کنند.
ندا: »دریغا! دریغا! که شراب و شهوت و شیادى را در نسخههاى کهنهى منکرین پیچانده به خورد خلایق مىدهند. شبانگاهان در فرصتى از فساد و فجور به عاقبت خویش نظر مى برند و نکبت خود را پشت پنجره از دیدگان مخفى مىدارند. دهلدریدگان را سرنوشتى بس دردناک به صبح رسواگر نشسته است. قومى به این رذالت، به سرنوشتِ پلیدِ خوکانِ بىمقدار دچار مىآیند و آفتابافشاگر آمال و امیالشان را برملا خواهد کرد. دریوزگان، رهایى را به امنیت درون دخمه ماندن، به راحتى بفروشند و تأمین جان را التماس به درگاه دژخیمان برند. تاجران به مسلخ نگرند و در تکذیب سر تکان دهند و افسوس همى خورند و سر به زیر راه خویش در پیش گیرند. سوداگران به دنبال شیوههاى نوین شب ستیزى!! جیرهى خویش از کیل گزمهها دریافت کنند و زانوى عفو بر زمین زنند. تسمه به گردن به پیشگاه خلفا حضور به هم رسانند و مُهر غلامى بر پیشانى کوبند. بندگىى نوین گزینند و رخصت حضور در مجالس شوراى دیوان هدیه برند. زارىشان را مىشنوم. به زبان نامردمان سخن مىگویند اینان. کیش بى هویتى در پیش، قداست انسان را آلوده مىکنند.«
براى لحظاتى به سرعت پلکهایش را به هم زد، چانهاش را از کف دستاناش رها کرد و زیر لب گفت: »رهى بس مهلک و پیچاپیچ در پیش است، همگان را طاقت گذشتن نباشد، اما به سینه خاطرات عشق از گلوله مىگذرد.« پنجره را گشود و با خنجرى به کمر در میان شب گم شد.
سیروس ماهان
زمستان ۱۹۹۳
