شب پا
شبپا از پنجره نگاه كردم، سرما بود و برف مىآمد و باد هم مىوزيد. باد پهناى كوچهى تنگى را جارو مىزد، و بىنظم مىزد؛ يكهو مىپريد وسط كوچه، با خشم و با عجله و گاه دستوپا چلفتى حجمى از برفِِ سپيدِ خشك را با خود مىبرد و بر در و ديوار ساختمانهاى اطراف مىنواخت. نور... به خواندن ادامه دهید →
متهم
با اندوهى سخت سنگين و غمِ غربتى كه تمامىى وجودش را گرفته است ترانهاى قومى را زير لب زمزمه مىكند. ترانهاى كه شنيدناش روح را متلاطم مىگرداند و صيقل جان را خراش مىزند. ترانهاى از گذشتههاى دور كه ترجمان همهى روزگاران درد است. اندوهىست عظيم و جانكاه كه توان را از آدمى گرفته، زانواناش را... به خواندن ادامه دهید →
مرگ در سپیده دم
مرگ در سپيدهدم شب در تاريكىاش كفتارگونه نفس مىكشيد، همهمهى شكارگرانِ انسان با پوتينهاى نظامىى خوكپوزهاشان از كوچههاى تاريك و شبزده، انسانى را كه زخمى مهلك جاناش را به آتش كشيده بود عذاب مىداد، شكماش همچون كورهاى گداخته مىسوخت و خون گرم تمامى پايين تنهاش را فرا گرفته، از پاچهى شلوار گذشته جورابهايش را كه... به خواندن ادامه دهید →
باور نکن: آریل دورفمن
اگر گفتند که من در زندان نیستم باورشان نکن. یک روز به این اعتراف خواهند کرد. اگر گفتند از زندان آزادم کرده اند باورشان نکن باید بپذیرند که دروغ گفته اند. اگر گفتند به حزب خیانت کرده ام باورشان نکن من به حزب وفادار مانده ام یک روز به این اعتراف خواهند کرد. اگر گفتند... به خواندن ادامه دهید →
RSS - پست ها