شبپا
از پنجره نگاه کردم، سرما بود و برف مىآمد و باد هم مىوزید. باد پهناى کوچهى تنگى را جارو مىزد، و بىنظم مىزد؛ یکهو مىپرید وسط کوچه، با خشم و با عجله و گاه دستوپا چلفتى حجمى از برفِِ سپیدِ خشک را با خود مىبرد و بر در و دیوار ساختمانهاى اطراف مىنواخت. نور چراغهاى خیابان بر بدن باد شلاقِ سرخِ کمرنگى مىکشید و گردهى برف بى سرانجام را تیغ مىزد. انبوه برف از زمین کنده مىشد و استوانهمانند همقد تیرکهایى که سیمهاى برق را مىبردند، وسط کوچه مىایستاد.
شب، گزندگىى ناجورى داشت. مثل سوزندگىى اسید بر زخمهاى کهنهاى که پانسماناش را به زور از پشت زخمىات کنده باشند. و هم مثل اینکه کسى، کسى را فروخته باشد. نوعى چندش زیر جلدت مىدوید و نه هم دستى مىدیدى و تیغى و اما پشتات مىسوخت و درونت مىلرزید و نقطهى لرزش را نمىدانستى که کجاست. و دل و دماغ فکر کردن را هم نداشتى؛ همینجور مىایستادى و هى شانه هایت را بالا مىانداختى.
یک نفر و سه عربدهى مستى کوچه را لرزاند و باد وزید و کیوسک آهنىى روبروى پنجرهام را در برفى که به آسمان مىرفت، لحظهاى از دیدم ربود. دلم را چیزى خنج زد و نگرانىى شور دلم را زد و چند لحظه نگاه نکردم و دانستم که او آن سوى کوچه در قفس آهنى ترسیده است. مستِ عربدهکش شیشهى آبجو نیمهخوردهاش را بر کاپوت یکى از ماشینها کوبید و پسرک در قفس آهنین سرش را بین شانههایش گم کرد. و چند لحظه ندیدمش تا که مست در شب و پیچ کوچه گم شد.
پسرک به نرمى از پشت شیشههاى پنجرهام و دریچهى قفس قد کشید، این یکى به خیر گذشته بود. این جا مرکز شهر بود و گاهوبىگاه شبپاها را تیر مىزدند و پسرک که ترسیده بود دیدم که از فلاسک، چاى ریخت و حبهى قندى در دهان گذاشت.
شبپا هر شب مىترسید، روزها هم تا که شب برسد دغدغهى خاطر آسودهاش نمىگذاشت. غروب که مىشد فلاسک چاى و ساندویجى بر مىداشت و درون قفس لعنتى مىخلید و خود را زندانى مىکرد. درآمدش فقط زنده ماندناش را تعهد مىکرد.
گاهوبىگاه گفته بود که پول خوناش را مىخورد، گفته بود که مرگ در غربت با گلولهى سیاهمستى که جیبهایش را خالى یافته است در همین قفس آهنى به سراغاش خواهد آمد.
کسى آمده از دریچهى قفس، پولى پرداخت و رفت تا ماشیناش را روشن کند. دود اگزاز، مارپیچى خاکسترى ساخت که شب را به کندى مىپیمود و ناى برخاستن نداشت. شبپا دستهایش را به هم مالید، به اطرافش نگاهى انداخت و دیدم که ذوق کرد. دریافتم که لبخندى لبانام را لمس کرده است.
یک خمیازه کشید، دو مشت بر سینهاش کوبید و یک چاى داغ ریخت. وقتى مىترسید چاى مىریخت، وقتى ذوق مىکرد هم مىریخت. فکر مىکنم چیزى هم زمزمه کرد، لباناش آخر آهنگین تکان خوردند و بعد چاى نوشید.
رانندهى همان ماشینى که دود خاکسترى مىداد و دودش به آسمان بلند نمىشد، آمد و ضمن رفتن با پسرک درشتى کرد. شبپا چیزى نگفت، فقط دیدم که سرش بین شانههایش گم شد. وقتى یارو رفت، پسرک انگشت اشارهاش را عمود بر ستون کاریابىى روزنامه غِل داد و ندیدم که جایى مکث کند؛ دوباره چاى نوشید و نگران شد. و حس کردم که گردنام کج شده است و غمگینام و دلم شور مىزند.
نگران قلبى که آن سوى پنجره در قفس آهنى تحقیر مىشود، غمگین مىشود، مىسوزد و دستى و چشمى که پى کار دیگرى مىگردد و نمىیابد و اندوهى که زمانى دراز را بر پشت دارد و گونههایى که از ذرهاى مهربانى سرخ مىشوند و از درشتىیى زرد مىگردند و با قلبى که از شب مىترسد و فردا باز در قفس آهنین مىنشیند، خیره ماندم.
یک زن و مرد نیمه مست که لباسهاى مندرسى به بر داشتند، ایستاده و با شبپا گپى زدند و شوخى کردند و صداى خندهى هر سه در شب و برف و سرما و نور چراغهاى برق جارى شد. دستى هم وارد دریچهى قفس شد و پس کشید و رفت.
گلولههاى برف که بر شیشهى دریچهى قفس لیز مىخوردند، گونههاى پسرک شبپا را شیار مىزدند و نورى که سیخکى بر فرق سرش مىتابید، هالهاى زردرنگ را همچون تاجى از خوشههاى طلایى گندم بر پهنهى شیشهى قفس نخش کرده بود. دمى بیش به تعطیلى نمانده بود. حالا شبپا داشت پولها را مىشمرد و بر کاغذهایى مىنوشت. دستى که از درون دریچه گذشت یخهى پسرک را چسبید و تیغى که در برف درخشید از پشت شیشه به ایوانام آورد و فریادى که از گلویم ترکید.
در سرما ایستاده نگران، قفس را مىنگریستم که تکانى خیالم را آسوده کرد. پسرک شبپا لرزان به بیرون خلید و دستى برایم تکان داد و گونههایش در برفى سپید به سرخى مىزد و دلش در سرمایى سوزان گرمِ گرم بود. و هر دو خندیدیم و همین. و حالا دو سال از آن واقعه مىگذرد و هر گاه که قصد کوچ مىکنم، پیشانىى شکافتهاش را به خواب مىبینم که بر پیشخوانِ سرخ فرو خفتهست. و مىمانم و او مىآید و به پنجرهى اتاقم خیره مىشود و من مىمانم.
سیروس ماهان
زمستان ۱۹۹۴
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید