فالگیر

کولی فالگیر فالگیری بر من ایستاد که من در مسیر کوچ او از بهارات به سرزمین موعود قاره سبز بر سر راهش وقتی که خورشید صعود می کرد ایستاده بودم و روشنان روز پهن می شد بر کشتزارهای خزانزده و آنجا ایستاده بودم من. دو دندان طلایی اش پر خندید و ساطع شد بر من... به خواندن ادامه دهید →

می خواستم شعری بنویسم

می خواستم شعری بنوبسم در واپسین روز که آسمان رخ به زمین سرخ می سایید می خواستم چکامه ای بسازم لبریز از آهن به نکهت باروت به رنگ گوگرد به طالع طوفان نه هراسی دارم از کلمات نه چندان فاصله ای با مرگ مرا چه سود سکوت که غریو در گلوگاهم به طغیان است وصال،... به خواندن ادامه دهید →

به نیابت ما

به نیابت ما گردن کج نمیکند بید در باد و صدای دردبادی به صیغه فریاد در جان بید می پیچد و در هیاهویی بلند باد به گرد درخت ناسازگار که باج نمی دهد باد را به آسمان شیهه می کشد و در دوردستها هموار می شود بل می میرد. خیره سر مردا که حجت تمام... به خواندن ادامه دهید →

دیوار زنده ماند

دیوار زنده ماند دیوار زنده ماند اما تو رفتی دیوار زنده ماند همچون پرچمی مشبک و عاصی ترین طوفانها رگبارترین بارانها سوزنده ترین خورشیدها سردترین یخبندها توان آن را نداشتند که خون تو را از تن آن بربایند و گلوله های سربین همچنان در تن دیوارها تو را ستایشگرند که ایستاده برفتی در تن سیمان... به خواندن ادامه دهید →

کمبود واژگان

کمبود واژگان برای بهروز فتحی چه بسیار ستوده ام من باران را باد را کوهستان را گلها را دشتهای سبز گسترده در افق ترانه های دلربا برف را دریاها را ابرها را آدمها را زنبورهای عسل را اما من برای ستایش باران بهار دشتهای غرق گل نسیم کوهستان پرندگان زیبا جاری رودخانه ها و دریاها... به خواندن ادامه دهید →

سیامک

برای سیامک زعیم (شهاب) تو از کجای جهان می وزی ترنم اشک آلود! که رودخانه های مسیر به عاریت انبان خویش تهی کردند؟ تو از کدام باد برآمده ای سحاب بارانزای! که آبهای خزر ز اشک چشم تو لبریزند؟ تو از کدام چله جانسوز نیم شب کدام جنگل سرسبز کدام رزم شعله کشیدی که ما... به خواندن ادامه دهید →

جان آدمی

ایجاز می کند جان آدمی که فریادی برش میدارد و می بردش که فرود آیدش جایی بر جان ملتهبی و برخیزاندش از جای خفته ای را. در محاق زیسته بود جان و در ارزشگذاری زمان قیمت سقوط کرده بوده همچون هق هق گریه تولدی می ماند از پشت دیوارگاه و سیمگاه وقتی که انسان چگونه... به خواندن ادامه دهید →

به فانوسی که ..

به فانوسی که آویزد دل از شب کند روشن شبِ دل شعله افکن به فریادی که برخیزد ز دردی کند دشخوارِ ره را صبح روشن به آن کشتی که بنشسته است بر موج به سوی ساحلی چون اسبِ توسن به دریایی که دُر در سینه پنهان به صید دُر، تنی پوشیده جوشن به شمعی که... به خواندن ادامه دهید →

شادی

شادی‌ آسمان از حضور ستارگان شاد است دریا از موجهای کوهتبار و من از امواج شادی بخش رهایی که می ربایدم ز هوش وقتی مردم به هلهله به خیابان خطر می کنند. شادی لبخند است شادی نمی تواند آرام گیرد مثل کبوتری که در دستان تو پرپر می زند تا به آسمان بپیوندد مثل قلم... به خواندن ادامه دهید →

قطعنامه

قطعنامه سیروس ماهان فوریه ۲۰۲۲ —- به خاطر آرزوهایی که از ما به سرقت برده ای و اندوهی که در جانمان کاشته ای به خاطر آن شیفتگانِ پر از زندگی که از ما گرفته ای و حرمان پایان ناپذیری که در قلبمان نوشته ای به خاطر رقص به خاطر سرور و سازهایی که دم بر... به خواندن ادامه دهید →

قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑