ایجاز می کند جان آدمی
که فریادی برش میدارد
و می بردش
که فرود آیدش
جایی
بر جان ملتهبی
و برخیزاندش از جای
خفته ای را.
در محاق زیسته بود جان
و در ارزشگذاری زمان
قیمت سقوط کرده بوده
همچون هق هق گریه تولدی می ماند
از پشت دیوارگاه و سیمگاه
وقتی که انسان
چگونه رفتن
و چگونه ماندن را
تجربه می کرد
و جایگاه خویش را
علامت می گذاشت
به نقطه ای.
نسلی از ما
با خطر آشتی کرد
با ترس گلاویز شد
با گلوله دست داد
و روال عادی زیستن را
تاب نیاورد.
پس
بر سریر خون
به یغما
داس بر مزارع سوخته نهاد
که نشتری بر جان بی رمق زمانه خود باشد
و چنان شد که
تعامل با خسوف را برنتافتند
و از دهانه آتش
به شامگاه سوله خونین
مهمان کردند خویش را
بر پشت خویش
به حجامت
تیغ کشیدند
آنان که چراغ روشن فردا را
به رگزنی خوبش
گیراندند
ستایشگران طوفان بودند
به گاه آرامش
می بایستی
آب از آب تکان میخورد
پس از آن
که تاریخ خویش را
بر سیمان تنیدند
دیگر
کسی به مذمت انسان بیرون نشد
و کسی به منزلت آدمی
شک نکرد.
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید