به فانوسی که آویزد دل از شب
کند روشن شبِ دل شعله افکن
به فریادی که برخیزد ز دردی
کند دشخوارِ ره را صبح روشن
به آن کشتی که بنشسته است بر موج
به سوی ساحلی چون اسبِ توسن
به دریایی که دُر در سینه پنهان
به صید دُر، تنی پوشیده جوشن
به شمعی که بسوزد خویش تا صبح
بریزد جان خود، در جان بوشن
به موجی که بیفتد روی ساحل
کند ساحل ز عطر خویش گلشن
به آن مرغی که در تن نیست جانی
به آوازی بشورد مرد و هم زن
به چندین کشته پرواز خونین
نهاده سر به روی سنگ کوسن
به خورشیدی که برخیزد سر کوه
بدیدیم آن شب و این روز روشن
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید