تورا زمزمه میکرد باد، وقتی که میوزید؛ بر جنازه جوانت. ترا زمزمه میکرد باران، که میچکید؛ از ابر ناشناس. تورا زمزمه میکرد، دریا؛ که می گریخت از بغل باد. تورا به دوش می کشید دیدم، پرنده ای؛ به صلابت کوهی. تورا به گوش رعد، در همهمه طوفان، در ضیافت باران پس این جماعت سنگین خواب،... به خواندن ادامه دهید →
ساحل آرام
دلا به ساحل آرام کی رسی، هیهات که این متولی خونخوار به مسند است هنوز وطن که خاطرش آزرده و دلش تنگ است ز خون رفته ز جانش معذب است هنوز بشور برین وضع نامتناسب که زندگی به هیچ نیارزد اگر که بی خطرست هنوز به یاری یاران به صبحدم ستاره بچین که هر ستاره... به خواندن ادامه دهید →
رفقای دیگر سلول در خوابند: آریل دورفمن، ترجمه سیروس ماهان
وارد اطاق خواب که شدی چراغها را روشن نکن که بچه را بیدار کنی. لباساتو توی تاریکی از تنت در میاری بعد دستتو میکنی زیر پتو و جوانترین بچه مونو لمس میکنی دختری که من نمی شناسم دختری که پس از دستگیری من متولد شده است. تو همونجا، لخت می ایستی و به... به خواندن ادامه دهید →
نمی دونم کجا زندگی میکنه: آریل دورفمن، ترجمه سیروس ماهان ۱۹۹۲
نمی دونم کجا زندگی میکنه. به خاطر اینکه نمی تونستیم با هم بسازیم، از هم جدا شدیم. بچه ها را من نگه میدارم و هر از چندی او نامه ای می فرسته که آدرس بازگشت نداره. این همه اون چیزیه که می تونم بهتون بگم. تا تورا دوباره ببینم به خواب خواهم رفت با... به خواندن ادامه دهید →
عروسی: آریل دورفمن، ترجمه سیروس ماهان
همینکه چشمانم را بر بامداد می گشایم تو دوباره در برابرم می میری دوباره می میری و در رؤیاهایم نیز مرگ تو چه تازگیها دارد تو را دوباره زنده نخواهم دید می فهمی؟ مرا توان آن نیست که از رؤیاهایم بگریزم. هر روز یکشنبه لباس عروسی ام را بر تن می کنم و می... به خواندن ادامه دهید →
مدرک: آریل دورفمن، ترجمه سیروس ماهان
مدرک اگر او مرده بود من آنرا می دانستم. از من نپرس چطور می دانستم. من آنرا می دانستم. هیچ مدرکی ندارم هیچ بینه ای ندارم هیچ شاهدی ندارم هیچ جوابی ندارم چیزی که آنرا ثابت کند یا عکسش را اثبات نماید در اختیار ندارم. آسمان هماره آبی، همیشه حضور داشته است... به خواندن ادامه دهید →
شناسایی: آریل دورفمن
شناسایی چه گفتی – یک جسد دیگر؟ نمی توانم به خوبی صدایت را بشنوم – امروز صبح یکی دیگر بر آب رودخانه پیدا کرده اند؟ بلندتر حرف بزن – جرأتشو نداشتی، هیچکه نمی تونه شناساییش بکنه؟ پلیس میگه حتا مادرش نتونسته حتا اون که بزرگش کرده اینه میگه؟ زنان دیگه نیز سعی... به خواندن ادامه دهید →
شب پا
شبپا از پنجره نگاه كردم، سرما بود و برف مىآمد و باد هم مىوزيد. باد پهناى كوچهى تنگى را جارو مىزد، و بىنظم مىزد؛ يكهو مىپريد وسط كوچه، با خشم و با عجله و گاه دستوپا چلفتى حجمى از برفِِ سپيدِ خشك را با خود مىبرد و بر در و ديوار ساختمانهاى اطراف مىنواخت. نور... به خواندن ادامه دهید →
متهم
با اندوهى سخت سنگين و غمِ غربتى كه تمامىى وجودش را گرفته است ترانهاى قومى را زير لب زمزمه مىكند. ترانهاى كه شنيدناش روح را متلاطم مىگرداند و صيقل جان را خراش مىزند. ترانهاى از گذشتههاى دور كه ترجمان همهى روزگاران درد است. اندوهىست عظيم و جانكاه كه توان را از آدمى گرفته، زانواناش را... به خواندن ادامه دهید →
مرگ در سپیده دم
مرگ در سپيدهدم شب در تاريكىاش كفتارگونه نفس مىكشيد، همهمهى شكارگرانِ انسان با پوتينهاى نظامىى خوكپوزهاشان از كوچههاى تاريك و شبزده، انسانى را كه زخمى مهلك جاناش را به آتش كشيده بود عذاب مىداد، شكماش همچون كورهاى گداخته مىسوخت و خون گرم تمامى پايين تنهاش را فرا گرفته، از پاچهى شلوار گذشته جورابهايش را كه... به خواندن ادامه دهید →
RSS - پست ها