بزدل

ترسو از خانه بيرون آمده، با قوزى نمايان بر پشت و شانه‌هايى آويزان، از كناره‌ى باغ ملى با انديشه‌هايى مخدوش‏ و روياهايى تلخ‌و‌شيرين در سر با وسواسى خاص‏ مى‌گذشت. با ريشى كوسه‌اى و موش‏مانند پوزه‌اى گردن كوتاهش‏ را تمامى در يخه‌ى بزرگ پيراهن كرم رنگش‏ فرو كرده، از بالاى شانه‌هاى لرزان‌اش‏ نگاه‌هايى گذرا و مرموز... به خواندن ادامه دهید →

بی نامها: سیروس ماهان

بی نامها    خيزان،  در تابش‏ تو مى‌درخشد خور اين پرچم فره‌وش در گرمسارى آن شيد فصلى بلند و سرد به پيش‏ است ما را ز هرم خويش‏                   دريغ مدار يخ‌گاه، خُنشان ستاره‌اى بر كوه‌ها بنشيند كز مشرق نگاهش ظهر هزار قوم سر برسد   *****  ... به خواندن ادامه دهید →

آنگاه که آمدی: سیروس ماهان، برای کامران منصور

در معنى‌ش‏ بمانده،  هيچ ندانستيم،          دوباره ميشود اما بپاى خاست. زانوىِ زخم در بغل خسته مى‌لميد و خواب،  در دردناى هر رگ رفتار مى‌نشست. ما با هزار سرود بريده زبان بر لب  در كوره‌اى زگرماى خشم خويش‏                      مى‌رفتيم.    با شال... به خواندن ادامه دهید →

چخماق صبح: سیروس ماهان

چخماق صبح    ماه در شاخه‌ها مى‌شكند و از برگها سبز مى‌شود. رؤياى رُستن به دل ،     ماه ،  با آب‌هاى آبى‌ى رود نرد عشق مى‌زند         ماه. ماه در مراسم زوبينكارى‌ىِ شب                   نخشى بزرگ به‌عهده دارد. بر دوشِ جنگليان يله... به خواندن ادامه دهید →

در صدف سیمان

در صدف سيمان    با تو عشق را حكايت بزرگى‌ست                        در غُل و زنجير. گوهردانه انسانى  در صدف سيمان،  ستاره‌ايش‏ بر كف و _                 خورشيدى‌ش‏ بر پيشانى. زمزمه لبان‌ات را اى كاش من بودم:  رود من... به خواندن ادامه دهید →

چه می کنیم اینجا: سیروس ماهان

چه مى‌كنيم اين جا؟ خاطره‌هايمان را مى‌شماريم. چه بسيارند خاطره‌هايمان و _                      چقدر خونين.   در خون‌فشان فاجعه        _ ياران _               از سرب‌ها گذر كردند. با گوش‏هايمان شنيديم              شمارش‏... به خواندن ادامه دهید →

شکوفه زار زمین

شكوفه‌زار زمين چگونه او را نديدى؟ كه صبحگاهان بلند،           با رفيقانش‏، بر قله‌هاى برف صعود كردند، تا عطر مطهر تسليح، بر زمين بنشيند، و شكوفه‌زار زمين، بهار را با نهايت فريادش ‌        گلوله‌بارانِ عشق كند. چگونه او را نديدى؟ آه، چگونه او را نديدى؟ عبور قافله‌اى در شب،... به خواندن ادامه دهید →

آنانی که قلب دارید

آنانى كه قلب دارند آنانى كه قلب داريد، بياييد. بياييد با قلب‌هايتان، با مشت‌هايتان بياييد. بياييد خواهران من، بياييد برادران‌ام، در اين همايش‏ شورانگيز، اگر نه با تفنگ‌هايتان،      با مشت‌هايتان بر ستيغ برآييد. به او بپيونديد، به او كه: با درشكه‌ى زرين آفتاب آمده بود                 ملكه‌ى... به خواندن ادامه دهید →

سردار سربدار

    از شعاع آفتاب آمدى، با مجمرى از گلوله بر سر در ظهر مشرق چشمان‌ات اى آفتاب ايرانتاب.   سربدارى كه بازتاب هزار فرشته‌ى خونين بودى در اعتماد رفيقان و دشنه‌زارى از دشمنان خلق. با زهر كين به دل هرزه‌گان به خاكت افكندند          تا مقرب درگاه ابليسان زر شوند. در... به خواندن ادامه دهید →

گزارش

گزارش هيزم براى آتش‏ مى‌آورم. چخماق براى شرر. خون براى روان. شبنم براى طراوت. سرب براى گلوله. پولاد براى شليك         مى‌آورم. بس‏ است ديگر گزارش‏ خونبارت را نه،               نمى‌خواهم شنيده باشم. جرأت براى مردان، خشم براى زنان. انگشت براى ماشه. سينه براى سرب.  ... به خواندن ادامه دهید →

قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑