شکوفهزار زمین
چگونه او را ندیدى؟
که صبحگاهان بلند،
با رفیقانش،
بر قلههاى برف صعود کردند،
تا عطر مطهر تسلیح،
بر زمین بنشیند،
و شکوفهزار زمین،
بهار را با نهایت فریادش
گلولهبارانِ عشق کند.
چگونه او را ندیدى؟
آه، چگونه او را ندیدى؟
عبور قافلهاى در شب،
از سلالهى خورشید
به صبحگاهان گذر نمود
تا خویش را به خون خویش بیازماید.
در مرگامرگى به ننگ حکام در
و دیوارهایى مشبک،
کابوسى به جوخه نشست،
تا جلادان را _
دچار عقوبتى عظیم گرداند.
بر شانههاشان تفنگ شکوفه زد و _
بر گامهایشان صلابت خورشید متبرک _
به جنگل مازندران
_ شراره زد.
چگونه او را ندیدى؟
آه، چگونه او را ندیدى؟
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید