چه مىکنیم این جا؟
خاطرههایمان را مىشماریم.
چه بسیارند خاطرههایمان و _
چقدر خونین.
در خونفشان فاجعه
_ یاران _
از سربها گذر کردند.
با گوشهایمان شنیدیم
شمارش شلیک
با چشمهایمان دیدیم
دیوارهاى سرخِ صحنهى اعدام
در حکومت شب زیستیم،
با اندیشههاى رهایى در سر
با ماشههاى جستجو در دستهامان
هر لحظه را بشارت ایمان بود و _
هر خواب را _
خونمزهى انتقام
در دل.
هر گام را بشارت رفتن بود و _
هر سکوت را اشارت ماندن!
چه مىکنیم این جا؟
خاطرههایمان را مىشماریم
چه بسیارند و _
چقدر خونین.
یک، دو، سه، …
چه بسیارند خاطرههایمان و _
چقدر خونین.
در کوچههاى اعتصاب فریاد زدیم
در دشتهاى شخم دویدیم
در جنگلها قامت کشیدیم و _
با دستهاى رنج تفنگ درو کردیم.
چه مىکنیم این جا؟
خاطرههایمان را مىشماریم
چه بسیارند و چقدر خونین
به زندانها اندر شدیم و _
بر تختهاى شکنجه در خون خویش خفتیم و _
سرفراز باز آمدیم.
در سلولهایمان سرود خواندیم و _
رؤیاى ارتش مردم را
در سر پروراندیم و _
در قلب خویش حک کردیم.
چه مىکنیم این جا؟
چه مىکنیم این جا؟
ماه در گوش باد
با پوزخندى به لب
دریا،
آرام مىگذرد و _
شب خاکسترى
ستارگانِ نورسِ امسال را
خائفانه سقط مىکند.
اسبان سینه به ماغ مىزنند و _
خویش را در توفان
قشو مىکشند؛
از کوهپایهها مىرسند،
عرقریزان
و نعل بر زمین یُبس مىکوبند و _
با ساقهاى زخمى به دریا مىزنند.
خَشباغهاى بذر،
در آفتاب آفل
شبغمهاى باران را مىگریند و
نجواکنان ماه،
در گوش باد مىگذرد.
اگرچه خورشیدِ سرخ
هزاران صبح بدهکار این قوم است.
اما تا بامداد هشیارى
هنوز دو صبح خونین باقىست.
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید