در صدف سیمان
با تو عشق را حکایت بزرگىست
در غُل و زنجیر.
گوهردانه انسانى
در صدف سیمان،
ستارهایش بر کف و _
خورشیدىش بر پیشانى.
زمزمه لبانات را اى کاش
من بودم:
رود
من بودم:
کوه
من بودم:
جنگل
زمستان نمىشناسد التهاب،
با گونههاى سرخ
صحبت سرما
نگفتنىست.
در آسمان سوختهى ایران
هزار ستارهى گُر گرفته بهنام تو روشن است.
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید