چخماق صبح
ماه در شاخهها مىشکند
و از برگها سبز مىشود.
رؤیاى رُستن به دل ،
ماه ،
با آبهاى آبىى رود
نرد عشق مىزند
ماه.
ماه در مراسم زوبینکارىىِ شب
نخشى بزرگ بهعهده دارد.
بر دوشِ جنگلیان یله مىشود
ماه.
با چند ستارهى همراه
ماه بر کشتزارهاى سوخته مىنشیند
مىرود و شبانه اشک مىریزد.
بر سرزمینهاى دورِ دور مىتابد
با حلقهاى از آفتاب بهگردن ،
ماه
شب را با حرارت بسیار خنج مىزند.
ماه،
بر بندهاى شبزده
روزنى به مهر مىگشاید.
امید را ماه
بر دیوارهاى سخت
سوزن مىزند.
ماه،
چهارگامه به چهارسوى مىرود
ماهِ چراغواره
با چشمکى به گوشهى چشم
چخماق صبح مىچکاند.
ماهِ سپید گیسو
دو قطره به صبح مانده
سفر مىکند.
خورشیدِ بور
دو نفرین ز شب بمانده
سلام مىکند.
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید