در معنىش بمانده،
هیچ ندانستیم،
دوباره میشود اما بپاى خاست.
زانوىِ زخم در بغل خسته مىلمید و خواب،
در دردناى هر رگ رفتار مىنشست.
ما با هزار سرود بریده زبان بر لب
در کورهاى زگرماى خشم خویش
مىرفتیم.
با شال سرخ به گردن
زان سان به روزگار برآمدى،
بر قلههاى بلند بر شدى و باران
بر یالهاى ستبر کوه
آرام برنشست.
آنگاه که آمدى
خورشید خفته بود و شب از نیمه مىگذشت
آنگاه که آمدى
زمین ز رویش دیرین خویش مانده بود و _
آدمها _
فریاد عشقهاى فراموش را
به دندان خشم مىگزیدند و _
سایه هاى پلید،
استیلاى شرقىشان را جام مىزدند.
آنگاه که آمدى
خورشید خفته بود و باغ _
در عطش باران
خمیازه مىکشید و
آسمان را به استغاثه ایستاده بود.
آنگاه که آمدى
بر صفحهى کبود فریب
آن شور و شورش این قوم
بر خاک خفته بود.
آنگاه که آمدى
جهان به تمناى خویش _
رفته بود و باد _
در مسیرى مغشوش مىوزید و
کفتار جهل،
در برج مرمرین _
زبان نجس به فتواى مرگ مىگشود.
آنگاه که سر زدى،
خورشید خفته بود و شب از نیمه مىگذشت
آنگاه که آمدى
در خاطرات خفته به خفتان
در این خموش خنجر خونین
رؤیاى خیز نیز
مرده بود.
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید