بی نامها: سیروس ماهان


بی نامها 

 

خیزان، 

در تابش‏ تو مى‌درخشد خور

این پرچم فره‌وش

در گرمسارى آن شید

فصلى بلند و سرد به پیش‏ است

ما را ز هرم خویش‏

                  دریغ مدار

یخ‌گاه،

خُنشان ستاره‌اى بر کوه‌ها بنشیند

کز مشرق نگاهش

ظهر هزار قوم سر برسد

 

*****

 

حضور تو توفان را آرامش‏ بخشد و 

از گرفتاران بند گُسَلَد

بر این شب گند

پس‏ چرا نمى‌تابى؟

پیش‏ پایت دریا،

فراخ

خراش‏ مى‌خورد

         از گذرت.

زمین، 

شکوه گام‌هایت را 

به ذهن مى‌سپرد

و جنگل،

جنگل، 

همه‌ى تو مى‌شود.

آغوش‏ التیام‌ات را،

بر این زخم عتیق

بگشاى.

 

*****

 

شروژاه‌هایى از آن دست بر آوردند

                خونین فلز

هر واژه،

گوهر مرگى به شانه‌ى خود مى‌برد

                         تا هول.

از سنگلاخ راه،

هراسش‏ به دل فتاد

با عزم روبهکى،

در حصار شب

        در خود گریز کرد

                  با باد و شاخه‌ى در باد.

آن سوى تر که جان ز شرارت ابلیس‏ مى‌فسرد

و زان درونه‌ى هولش

گردونه‌اى ز بیهُدگى شکل مى‌گرفت،

جانى نه آرمیده

تنى در ستیز درد

خونکلمه‌هاى صبح پریده رنگ.* از نیما

 

 

*****

 

با آرزوى روى تو اى صبح

شامگاهان سر به بالین رنج مى‌نهیم

هر سینه سوزناک غم صد شکست توست

تا خویش‏ را به هزار کوه برکشیم

دیرى‌ست کز آفتاب و خرامش

ما دیده هیچ نمى‌بندیم

            تا پنج گام بر زنیم جهان را.

این سوى این شب زنگى

              زخمى نهفته دارد

معناى این جهان 

          قرنى گذشته است _

کز دود و داد درونش‏،

شرمى به یال قرن

شرمى به شال صبح 

شرمى ز هر عبور و مرورش‏.

گرماى این سکوت فریبى‌ست

خود را ز این خسوف بخیزان

با ماهتاب درآویز

 

*****

 

بر گذر ایستاده، مندیرى

خورشید و خاطره از خفیه‌گاه مى‌آیند

در شامگاهِ این شب اساطیرى

کیست که دیده به درگاه مى‌بندد 

و با شورشیان میعادى دارد

در چشمخانه‌ى دیدن

چخماق زندگى‌ست

با شور احتراق به سر

که این گونه تازیانه به گرده‌ى ابلیس‏ مى‌زند.

 

*****

با اندوه‌شان به دل

خروسان به قله‌ها صعود کردند

با بانگ‌شان سرخ

         هجاى هجوم

فریادى از شمال بر یال‌هاى مازندران

مخملى به رنگ سپیده نشاند

شهیدان از عمق مى‌خوانند

                  و مذاب زمین،

ذهن انجماد را به زلزله مى‌اندیشد.

بهار دانه‌هاى رستن را

از جیب زمستان به یغما مى‌برد و _

       خویش‏ را یراق راه مى‌کند.

با انگیزه‌هاشان به دل،

پرندگان به آغوش‏ آسمان فرو رفتند

خورشیدیان خروش‏ خفته‌ى خلق‌اند

در گاه‌هاى فدا

از ابرهاى صاعقه مى‌آیند.

 

*****

 

به ماه مى‌بَرَدَت آنکه با تو دست مى‌دهد،

و تمام زمین را نخشگاه گام‌هایش‏ مى‌کند

                 آنکه بازو به بازوى تو مى‌ایستد

در دست‌هاى تو چشمه‌زارى مى‌جوشد

و سیال آب سخنگو،

نام تو را با ستارگان شباهنگام تقسیم مى‌کند

به گوش‏ ما آهنگى مى‌رسد

از فراسوى آنچنان مرگى شگفت

و بوگاچف مى‌گذرد،

در قفسى آهنین

برایت اندوهى زمزمه مى‌کنند و _

خطابه‌اى مى‌خوانند

چگونه مى‌توانیم تنها آه بکشیم و

                    بى وقفه بمیریم؟

وقتى که تیغ‌هاى شوم، سپیده را مى‌درند،

چرا که تیغ‌هاى آخته به کار نیایند

آنگاه که شکم شب

تا نیزه‌هاى سرخ،

دو نیزه بیش‏ نیست؟

مرده‌هامان چه شیرین مى‌خندند؛

با دستانشان حرارت آهن

در کوه‌ها کوشیدند

در دره‌ها کوشیدند

و آب رودخانه‌ها را زلال تر از همیشه مى‌خواستند.

آن سال،

آن سالِ ناسازگار

و برف لعنتى‌اش‏.

و ما همچنان مى‌میریم،

در لخته‌هاى خون بامدادى،

          و هموارهاى دشت،

و آستانه‌ى شهرى که چکمه‌هاى قصابان

                         آلوده‌اش‏ کرده‌اند.

در سرنوشتى از آن دست زیسته بودیم

که خود به نادرستى باور داشتیم

                       نمى‌توانیم؛

اما، 

اما در چشم‌هاى جنگل هشیار،

هر روزه خیس‏ مى‌شویم

            به خون مى‌نشینیم؛

و هم‌چنان به کوه مى‌اندیشیم و درخت.

 

*****

اى آرزوى مانده به دوران

بر زلف جنگل هشیار

با شانه‌هاى نسوخته هنوزش‏ _

                    در آتش‏ دشمن،

                          لطفى به مهر بیاراى

باران،

ببار بر این هیاکل زخمى

بر کومه‌هاى عتیق عطش

بر سوگوارى‌ى این قوم هرگزش‏ بهار ندیده

اندوهناکِ خاک،

اندوهناکِ جنگل 

که ساحت چشمش

کویر سوخته‌ى ایران است

که هر رگ عمقش

خون هزار ستاره‌ى زندان است

*****

با آن ظرافت زنانه‌ات اى ماه

بر بام خانه‌ى ما نیز دستى به مهر بگردان

بر سایه‌هاى شوم معبر ما نیز

گامى به خشم بیاراى.

با شوق صبحى‌ات اى بامداد خرم نوروز

بر خاک و خون خسته ز بیداد

از آن حریر سبز بهارى 

               کى زانِ ما تو هدیه بیارى؟

*****

*********

زان روزها

چه شکوهى کشیده قد

بر بسترى که باد،

باران و علف مى‌وزید

و درختان،

بر یال شب زخم مى‌زدند.

زان روزها،

با مهر مهرگون ستاره

زرگفته‌هاى گلوله

           در زمهریر زمستان

گرما چه مهربان،

گرما چه مهربان

بر یُبس‏ شب،

بر سوز سرد،

در برف وحشى‌ى آن سال

                آغوش‏ مى‌گشود.

هنگام که به جایى نمى‌رسید »گفتن”

تو را انگشت به ماشه خیز کشید.

زان سوى این حباب،

درختى‌ست

کز نظم شاخسارش

خورشید مى‌زند سر

آنگونه که: 

بر قله‌هاى دور درفشى بگذرد

با هیاهویى آنچنان متبلور

آنچنان عزیز

کز خفتگان دمار درآرد.

اگرچه واماندگان کلاه خویش‏ بدارند

کان نیز ز سر فرو فتد بارى

           در بادهاى عاصى‌ى سرکش

جان از جبین دشمن سفاک

با یک گلوله، 

با یک گلوله ستاند باید.

غوغاى غنوده به خنجر

در آتش‏ نفیر تو مى‌گذرد

ناصبور.

آن پرچمى که بر آشفت در باد،

بى‌دریغ

روزى بر اهتزاز شانه‌ى یک رزم مى‌رود.

 

 

 

 

*****

 

زیباى فتاده به بستر

ترا مى‌جستم،

اى نوازشگر سینه‌هاى درد

ترا مى‌جستم.

وقتى که مرگزاران،

سینه‌هاى خون را به پاشنه چرخید،

ترا مى‌جستم

با مرمر قنداقت

کز خشاب و خاطره لبریز است،

و قلبت.

لبان گُر گرفته‌ات را مى‌جستم 

و بوى معطر باروت

زمردین گلوله به مجراى ناى و ناله‌ى شلیک

چنانکه به عمق گلو نهفته،

و با خارخون خدعه فروهشته دیرزمانى.

در دانه‌هاى باران

در رازهاى خامشى بازت مى‌جستم.

به خوابت دیدم،

هزار بار

شبانه به آغوشت برکشیدم و در پیشگاهت زانو زدم

به خاک فتادم،

سنگینى‌ات را بر شانه‌هایم حس‏ کردم

و نغمه‌ى زیبایت را

به دل برکشیدم و با گوش‏ جان شنفتم.

اما رویا بود

رویا بود حلقه‌ى آهنینت بر انگشت

و صداى چکاندن و هجى‌ى دو آهن

                      و یک خشاب طراوت.

ترا از دست داده‌ام اما

با مرگ من چگونه آرام مى‌گیرى؟ مى‌پرسد او

بر بسترى که زانوى نشانه رفتن به سینه ندارد؟

مى‌دانم مى‌‌دانم در انتظار

یک خشاب ستاره به دل دارى 

تا تو را به چشم گذارم 

         بر تبرک نامت هزار بار سوگند مى‌خورم.

 

*****

 

اینان دستان خویش‏ را در آتش‏ و شن فرو مى‌کنند

و چهره در چهره مى‌مانند

با صد هزار کشته،

هنوز نیز فریاد مى‌زنند

آزادى!

اگرچه دیرى‌ست کان عشق فرو هشته‌اى

اما،

پنجره‌اى بر بلنداى خانه‌ات مى‌کارند

تا با تمامى چشمانت

تپه‌هاى رستن را نظاره کنى

و سایه‌هاى ایمانخوارى را ببینى که بى‌دریغ پى مى‌شوند.

چگونه شد که ایمانت اینگونه خاکستر شد

                             و شبانه بر باد رفت؟

چه‌سان اینگونه بر گستره‌اى که آنِ تو نیست 

                         سجده مى‌برى

و اینان،

این سوى،

ققنوس‏ مى‌شوند و از خاکستر خویش‏ پر مى‌کشند

و تو چشم بر هم مى‌نهى و نمى‌بینى.

آرامش‏ مى‌خواهى،

مى‌دانم مى‌دانم

و یک چند

دویدن و در بند

همه‌ى تو بود.

چه قدر کوچک مى‌نمایى

در این پهناگسترى که انسان آفریدگار خداست.

گرفتاریهایت اما

کوپن عشقک‌هاى جدید است و خیابان‌هاى پرسه و الکل

چه قدر کوچک مى‌نمایى.

 

*****

 

ما جهان خویش‏ را  

کز نسل‌هاى رنگ

کز رنگ‌هاى نسل 

کز نسل‌هاى زحمت و زندان لبریز است

در دشت‌هاى روشن خورشید

در دشت‌هاى رویش‏ فردا

اى آخرین طلیعه‌ى خورشید.

ما شام‌هاى فاجعه بسیار دیده‌ایم

از نسل‌هاى پیر 

تا تُردناى شکوفه‌ى گیلاس‏.

ما خشم‌هاى کهنه‌ى بسیار را 

در بقچه‌هاى ملتهب قلب

در آرزوى دیدن رویت

اى نازنین فرشته‌ى مشرق

ما خواب‌هاى خاطره بسیار رفته‌ایم

با دشنه‌اى که در رگ هر درد

کاویده خون خنده و خیزش

در خاکرود برزخى از خشم.

خمپاره‌هاى خشم

در دست‌هاى آهن و انجام

در نام‌هاى هزار دریغ غنوده به هر برگ

ما فصل‌هاى دوباره‌ى باران را

در مزرع تو بازمى‌جوییم.

اى آخرین طلیعه‌ى خورشید

بر مرگزار این جهنم خونین

کز دست‌هاى هول و هلاک

               مى‌وزد از خشم،

                  زین کوردلان نفرت و نفرین

اى آخرین طلیعه‌ى خورشید.

در نام‌ها و نشان‌ها 

کز گورهاى پریش‏ صاعقه مى‌خیزند

ما پرچمى به رسم تعلق

بر قلب‌هاى خویش‏ نشاندیم.

تا از سکوت برجهد این دست‌هاى درد

ما زخم‌هاى شانزدهمین سال ننگ را 

در پرتوى که ماه 

بر دانه دانه‌ى زنجیرهاى آهن و آتش‏ 

فراز مى‌کند، 

        نفرین سرب مى‌بریم. 

اى آخرین دقایق این خوف

در پرچمى که فراز آمده است در این گاه

ویرانى‌ات پیامد شطى‌ست

از خونِ رفته در این راه.

با ما بر این سکوت بتوفان

تا از کرانه‌ى هر درد

انبوه زخم‌هاى مانده به دوران

            پرچم به پا کنند.

در دست‌هاى کار

در دست‌هاى داس

با این سکوت درآویز

با خواست‌هاى خلق خطر کرده خیز گیر

با شورهاى خلق درآمیز.

مردن هلاک نیست آنگاه که مرگ

در مسیر تفنگ و ترانه است

آنگاه که زندگى 

در پاى هر درخت

در پاى هر نیاز

در پاى زخم‌هاى کهن ذوب مى‌شود.

 

 

*******

به شامگاه که خون برادران‌م،

بر خاک التهاب

با خون خواهران‌م

           خاکخونِ خیسِ خیزاب‌هاى خروش‏ است،

هفده مهر مرثیه بر دست‌هاى خیر‌الله

در سرب ژ‌_‌سِ بیداد مى‌گذرد

و خون پرویز

بر شعار لاى نبى

که مى‌گفت: خدا وجود ندارد

و سعید که نوجوان بود و مرگ را نمى‌پذیرفت

و دستهایش‏ که بر دسته‌هاى صندلى محکم شد،

نشسته پذیرا شد شعله‌هاى کلاشینکوف را

و اصغر و عیدى و نادر و مراد و منیر و بسیار یاران

که از سال ۶۰ به بعد به گلوله دوخته شدند

ما مرگ را به چشم خویش‏ نوشیدیم

وقتى که بدن یاران‌م

بر خاک هرکجا فرو فتاد

و گلوله‌ها بر دیوارهای سیمانى‌ى زندان

                  فرو نشست

آن خونسپارِ سال

بر نعش‏هاى گرم و عطش‏ناک آنان

آنان که زندگى بودند

در مرگزارى که از پلشتى پوزه‌ى کفتاران مى‌دمید

                   در ننگ قرن مانده است.

 

نمى‌گذارند که خواب گلوله ببینیم

و جنگل را بیاد بیاریم و ده را

و گام‌هاى گرم گروه گشت شبانه

با شاخه‌هاى تفنگ بر شانه‌هاى افراشته

اگرچه رویا مى‌نماید و دیرى‌ست که اذهان توده‌ها

از گلوله و گیراندن و گر گرفتن آتش‏ تهى‌ست

 

اما سه حرف خلق،

در سینه‌هاى داغدار هفده کابوس‏ خفته است.

خنشان و پر‌خروش‏ شیهه‌ى باروت است

که آنگونه در دل شب

          زخمى عمیق خواهد زد

                    چرک مانده به دوران را.

 

***

 

زمینه‌ى این خواب پریش‏ است

برخیز و خویش‏ را از این خوابِ خرابِ خیره بخیزان

بشکاف پرده‌ى خفتن را

وز این جماعت مردار

که پندارند

پیرند و عقل کل

        برى مى‌باش

زیرا که رود خون در این حوالى‌ نزدیک است

و اختگان به چشم بینند

امواج سرکش‏ شورش‏ را

کز دیوارهاى هر آنچه که ممنوع است

بالا رود

به قله رسد

و پرچم رنگین‌اش‏ را

بر قلب مدعیان کوبد.

 

زنهار که خشم خلق بسوزاند

مرداب مانده‌گى‌ى گندزار مغزهاى عبث را

با آن دهان یاوه‌گویى کز براى نان و نمردن

حلقوم نهى نعره مى‌زند و به کنج نشسته است.

 

روز شکوه سر برسد بارى

در آهنى که گرمِ زبانش

زیباترین ترانه‌ى دنیا خواهد بود.

 

با حلقوم باروت

چنان بخواند در ده و شهر

که خوش‏صداترین پرندگان جهان را

                   به وجد آرد.

این را تو نهى مى‌کنى مى‌دانم.

همین شده‌ست کارت

که بنشینى و بر هر آنچه که بوى نازنین باروت مى‌دهد

                         نفرین و مرگ بفرستى.

 

***

 

سیزدهم فوریه ۹۶ را از یاد نخواهم برد،

آن‌جا،

آن زمان

آن دوستان عزیزى که ندیدمشان

اما بارى صداى تفنگ‌هاشان را

زیباترین زمزمه‌ى پیوستن یافتم

                    قد برافراشتند.

بر کوه‌هاى بلند،

مردان و زنان بى‌چیز

زنجیرهاى بستگى را بریدند و 

به کشتار دشمن سفاک کمر بستند

 

من پیش‏ پاى شما خم مى‌شوم

و بر هر ماشه‌اى که انگشتان لاغرتان چکانده است

                        درود مى‌فرستم.

من این زمان احساس‏ مى‌کنم

تکه‌اى از وجودم تسلیح گشته است

از کوه‌هاى بلند هیمالایا رسیده است 

احساس‏ زندگى.

کاش‏ آن نواحى جنگلى را

روزى اگر برسد،

زانو زنم

و رد پاى یاران‌م را

            عاشقانه ببوسم.

ما هم مدار این شب وحشى را

با پاى زخم و فاجعه

در انحناى قرن

        در‌مى‌نوردیم

ما هم کوه

ما هم جنگل،

ما هم رود

     و دشت‌هاى فراوان داریم

تا در کنار آن‌همه جغرافى

بر پا کنیم

همایش‏ رنگین جنگ را.

ما هم هزار منطقه داریم که آیاکوچو

                  که روکوم و رولپا

                  خواهران پیشرو آنانند

از این رسالت دیرین

کز شانه‌هاى خسته فراز مى‌شود

               گریز نشاید

تا شب‌هاى شلیک آر‌پى‌جى

کز دامنه‌هاى البرز روشن‌ترین طلیعه صبح است

                     چیزى نمانده است.

نه اینکه همین فردا باشد،

این‌را مى‌گویم من،

   که چهار سال دیگر اگر هنوز هم تیرى به زهدان شب

                                 ننشسته باشد،

بگویى که:

     اینان امیدواران بیهده‌اى بیش‏ نیستند

     و دل خویش‏ خوش‏ مى‌دارند.

    

مرا براى آنچه که مى‌گویم مى‌شود،

                   تقویمى نیست

که آن بزرگوار گفت: هر کس‏ که براى انقلاب

زمان تعیین کند، احمق است

 

مرا براى آنچه که مى‌گویم مى‌شود

        قرارى از ته قلب است

دوستانم مى‌گویند مى‌شود

و من به آنچه که مى‌گویند باور دارم

که دیده‌ام پیش‏تر، هر‌آنچه که گفتند، مى‌کنند

                     کردند و بیش‏ نیز.

من در شمال جنگل سرسبز،

               غرق شدم

وقتى که یارانم جان جهان شدند و سپیده بر لخته‌هاى خون

شامگاهیشان گسترد.

من در جنوب فاصله دو دیوار تنگ را نوردیدم

و انگشت اشاره‌ام جستجوگر آهنِ چکاندن شد.

 

من مى‌دانم 

        وقتى اسماعیل 

        وقتى محمد

        وقتى فرح

        وقتى فرشته

        وقتى حشمت و منصور و امید

      وقتى هزار رفیق خونگرفته‌ى سازمانم

در برابر سرب داغ قد برافراشتند

           هزار سحر سر زد

من مى‌دانم سحرگاه که سوسن در آتش‏ شد چه بر زبان سرخ داشت.

 

و مى‌دانم امید و خلیفه چرا رفتند

و مى‌دانم کاک منوچهر چه معنى دارد.

دریغ نمى‌خورم که چرا رفتند

دریغ تو را مى‌خورم که چرا نمى‌آیى.

 

تندیسى بیش‏ نیست این لجاجت دمکرده‌ى نمور

که رهایت نمى‌کند.

شمشیرى از نیام فرو کش‏ و از بیخ ویرانش‏ کن.

 

***

 

سال‌ها گذشته است

و من شب‌ها به خواب مى‌بینم

        گریه‌ى تولدش‏ را

اگر که دیده به رویم بگشاید

همه‌ى هستى‌ام را برایش‏ مى‌دهم

آنگاه که به راه بیفتد من خود هستى‌ام را

               پیش‏ پایش‏ ذوب کرده‌ام

آه اگر این کودک زبان بگشاید

هزار کتاب سرخ را به سینه خواهد داشت.

آه اگر این حزب به دنیا آید.

 

***

 

آدمیان پریش‏ مى‌گذرند در خویش

و باران

زمینِ سختِ ساخته‌ى انسان را

                 در باد

                 خنج مى‌زند

 

غم مى‌تراود از آسمان نگشوده

و غصه‌ى تنهایى،

      گرفتن دل را

             نیش‏ مى‌زند.

آدمیان گروه بایدشان

              در باران

              در برف

              در کوه

       و آهن بایدشان در دست.

 

بر درد مى‌گذرد این تیغه‌ى تافته‌ى تنورى

و هرم منقلبش

ریشه‌ى این عطش‏ توانستن را متجلى مى‌کند

 

گرد آمدن پندار پریشى نیست

پیمانه‌هاى عطش‏ گرم‌اند

و گر اراده کنى،

بازوانت

سرما را و یخ را شکاف مى‌زنند

که زدند گزنه‌سرا را

آنگونه که گالش‏هاى محل

انگشت حیرت به دندان گزیدند

آنگونه که گرسنگى و برف 

زانو زدند و یکصدهزار و سیصد و شصت بار به توبه فتادند.

گشودن این در، کار توست

اگر‌چه خود را کنار بکشى و دست از پا خطا نکنى

 

خطا کن،

خطا کن،

خطا کن که این دیوِ پستِ پلیدِ پریشان

            در خطاى تو مى‌میرد.

و گر بمانى‌ى و دست روى دست گذارى

خیانت است

به خویش‏ و به خاندان کار و کشاورز.

 

***

 

بر این زمینه‌ى آبى

جهان چه سرخ مى‌زند

        بر جنگل

و چه سبز مى‌زند

        از رستن

بر کوه‌هاى بلند آهن مى‌کارند آدمیانى مغرور

  و به دامنه مى‌آیند

 کوتاه، کوتاه آدمیانى

              با لبخند

با شوربختى‌ى مردم مى‌آمیزند

و در کنارشان جان مى‌دهند.

 

ویرانى‌ى جهان کهن از گلوله مى‌گذرد

این باور دوباره از پىِ عمرى دراز مىآید

 

1949 بار سوگند مى‌خورند

                اینان

که این جهان،

در آتش‏ و آهن خواهد سوخت

و خاکستر این ویرانى را باد

                  به دره‌هاى هیچ خواهد برد.

دوباره برخیزید یاران من

کاین خوفِ خفته‌ى خناس

در صفیر سرب پس‏ مى‌نشیند

که پس‏ نشست،

  از اراده‌ى دیگر یاران

          دیگر جاى.

 

***

 

چه تند مى‌تپد این دل

فراق، فراق

و در نظرگاه دید، دیده نیاید

 

که این درونه‌ى ویران

ویران دردخشم درون است.

 

با آن نگاه تندِ سرخِ شعله کشش

‌                     در شب

                       زل خواهد زد.

 

و باران به احترام

بر برگهاى خشک تن خواهد سایید

 

به نام تو مى‌خیزد این ساق‌هاى کهن

که عطر باور همیشه‌ى ایستادن و “نه” گفتن

                از یادگار عزیز توست

 

الفباى رزم این بود

که “نه“ بگویى و بایستى

          و پارو زنى خلاف گردش‏ دریا را.

 

ما در مسیر زندگى و درد

وقتى که کار 

گرماى وحشى ظهر زمین را درو مى‌کرد

وقتى که کار 

چرخ چموش‏ کارخانه را

                به گردش‏ بى‌انتها وا مى‌داشت.

 

وقتى که گرد مى‌آمدند

          چهره‌هاى خشم

 

وقتى که گام‌هاى هدفمند

تصویر ارتشى از خلق

            بر خاک مى‌نهاد

            به هم دست دادیم

            و قرار گذاشتیم.

 

اینک چه مى‌شود ترا

که پا پس‏ مى‌کشى و مى‌رمى

 

***

 

کجا مى‌رود این راه

زیر آسمان

و آنگاه که ماه،

       آبى مى‌تابد بر زمان

                    و بر جهان.

آنسوى‌تر،

کسى زیر ماه مى‌خیزد

و شب،

انبوه گیسوان سیاهش‏ را

          گم مى‌کند.

بگذار گم کند و ماه

           بر جهان و زمان مسلط شود.

 

زیر ماه تابان،

        فوج آدمیان آهن‌کوش‏ گذر مى‌کنند

و قنداق‌ها،

در نور نقره‌اى ماه

          جلاى جنگ مى‌دهد.

اینگونه مى‌نماید که

          مردم در کارِ شورش‏ و کارند

 

و راه بى‌وقفه مى‌رود

 

***

 

در مسیرت خاک

در برگهاى پاییز

        به طلا مى‌ماند

بر کفش‏هایت

که نم صبح پیاده‌روى را بر تن دارد

گریز مى‌کند راه

         از میانه‌ى جنگل

نمى‌دانند،

    اهالى نزدیک

    که بامداد راه به کجا مى‌رود

                 و چه معنى مى‌دهد.

پروانه‌ها در شب‌نم صبحگاهى مى‌خیزند

و بر بالهاشان

      پیام گام‌هاى تو را

                  در خیس‏ صبح انتشار مى‌دهند.

 

***

 

هشیاران از همین ازدحام مى‌خیزند

مى‌بینى‌اشان،

مى‌گذرند شتابناک

و گریز نگاهشان،

       در دل مى‌نشیند

        و شیار مى‌زند خیال خفته‌ى دیرین را

 

با رزم‌مایه‌ى باروت در دل،

مهربانى‌اشان لب‌ریز مى‌کند،

              خیابان خسته‌ى خراب را

 

ما رزم این جماعت هشیار را

آنسوى کوه‌هاى عشق دیده‌ایم

 

آنگاه که بهمن و سرما را

در منجنیق آتش‏ اصرار مى‌نهاد

 

این شام ذوب مى‌شود

در درخشش‏ باروت

و آنسوى شب،

صبحى به زورِ رزم به صحنه مى‌آید،

از آن فلات خون و خاطر مى‌خیزد

خُنال ناله‌هاى آهن و باروت

 

لب‌ریز مى‌شود آن دشتهاى تشنه‌ى ویران

                    در پایچرخ بارش‏ فردا.

 

بگذارى‌اش‏ اگر، آن دروغ،

مى‌گسترد دوباره بالهاى عبث را

بر پهن‌دشت رویش‏ این باور

               این کودک خَرَد

 

فریادهاى بز‌آدمیانى که سالهاست

      بع‌بع تسلیم ننگشان

           آلوده کرده است                       

             گوش‏ آدمیان را    

             مى‌آید از هیچگاه ترس‏ و تباهى

 

بگذار آن طنین دوباره‌ى آهن

بر جغرافیاى کهنه‌ى ایران

پندار ترس‏ را

     برچیند از درونه‌ى وحشت.

با آنکه مى‌گذرد،

         آن بادِِ سرخِ مسلح

                  بر نرمناى جنگلِ سرسبز

با آنکه یک‌هزار‌و‌سیصد‌و‌شصت درخت

با حلقوم باد خوانده‌اند

         بشتاب به سوى آهن

 

اما هنوز نیز،

در پى آنیم

    تا تو را ز دخمه‌ى وحشت فرا خوانیم.

 

***

بى تو چه سخت مى‌گذرد زندگى

                     اى دریغ

بى تو چه دردناک مى‌گذرد روز و شام این قبیله‌ى در خون.

 

خُنار خیس‏ توست کز قلب و سرب داغ

دیوارهاى کشور مصلوب را

       نقشى ز قلب و سرب

       نقشى ز سرکشى و شور مى‌زند

 

بر دستهاى بسته و دیوار

پرواز سرب

    در مه بیداد.

 

زمان چه دردناک مى‌گذرد بى تو

و دل چه‌سان هواى تو دارد

 

بگشاى آغوش‏ گرم فلز را

             بر سینه‌هاى درد.

 

جویاى آن تبسم گرمت

              دل.

شیداى بوى هوش‏ربایت

               من.

تا گامهاى خطر را

بر این مسیر خامش‏ مرگ‌افزاى

بر این سکوت لخت

            تصویرگر شوى

تا آنکه قلب‌هاى ترس‏ 

با آن چکاندن آهن

            به خشم آیند

تا آنکه سر زنى از شامگاه اوین

              شامگاه قصر

تا آنکه صبح بیفشانى

           زندان و درد و شکنج را

 

        ما در برابر چهار حرف عزیزت

        که ساختار شعله‌ى جنگ است

        در کوه‌هاى دور

        زانو زنیم

             و به شکرانه

                هزار پرچم رنگین برافرازیم.

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

بیشتر از سیروس ماهان کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب