ترسو از خانه بیرون آمده، با قوزى نمایان بر پشت و شانههایى آویزان، از کنارهى باغ ملى با اندیشههایى مخدوش و رویاهایى تلخوشیرین در سر با وسواسى خاص مىگذشت. با ریشى کوسهاى و موشمانند پوزهاى گردن کوتاهش را تمامى در یخهى بزرگ پیراهن کرم رنگش فرو کرده، از بالاى شانههاى لرزاناش نگاههایى گذرا و مرموز به پشت کرده، پىدرپى به زمین تف مىکرد.
شلنگانداز و نفسزنان مىرفت و شلوغىى پارک را ندیده مىگرفت. بر خطى راست در زمینهى خاکسترىى سایهى درختان چنان مى رفت که انگار دنبالاش کردهاند. پاچهى شلوار به زمین و آب بینى به چانهاش کشیده مىشد. مىرفت با موهایى سفید و کم پشت، نه از سن زیاد، که میانسالى بیش نبود، بلکه از ترس، ترسى که تمامىى وجودش را در بر گرفته بود.
کتف چپ و گونهى راستاش هر چند گاه یک بار به بالا و پایین مىپریدند. سرش را مرتب چنگ مىانداخت و عرق پیشانىاش را با آستین آویزاناش مىچید. اگر کسى از روبرو مىآمد او راهش را کج کرده مسیر خاکسترىى دیگرى را انتخاب مىکرد و دمى بعد به مسیر همیشگىاش بر مىگشت. اگر مجبور مىشد سوالى را جواب دهد، یک دستاش را جلوى دهاناش گرفته و بسیار آرام که مبادا کس دیگرى صدایش را بشنود یواشکى نجوا مىکرد. این نجوا را بدون اینکه به چشمان پرسشگر نگاه کند زمزمه مىکرد.
هرگز دیده نشده بود که به چشم کسى نگاه کرده باشد. مخالفت در قاموساش جایى نداشت. شرایط بر وجداناش چیره شده جربزهى اعتراضاش را گرفته بود. کتکاش هم اگر مىزدند مقابله که هیچ، ایستادگى هم نمىکرد. مىایستاد تا حسابى دمارش را در بیاورند. اگر دیگر مىخواست خیلى چپ روى کند، با سرعت بسیارى فرار کرده پشت سرش را هم نگاه نمىکرد.
امکان نداشت پس از غروب آفتاب از خانه خارج شود. اصلن بى دلیل به خیابان نمىرفت؛ اگر هم لازم مىشد جهت انجام کارى این خطر را متحمل شده به خیابان بزند، به سادگى این تصمیم را نمىگرفت. استخارههاى بسیار قبل از هر گونه تصمیم از واجبات بود.
حالا هم مىرفت تا آذوقهى آخر هفتهاش را خریده و به خانه مراجعت کند تا دیگر مجبور نباشد در این دوسهروزه به خیابان برود.
همچنانکه مىرفت، نرسیده به ادارهى کار به تعدادى از کارگرانى برخورد که پلاکاردهایى آویزان از گردن، بر سینههاشان داشتند. کارگران آرام و بى صدا، دو به دو یا سه به سه با هم قدم مىزدند.
ترسو بدون درنگ راهش را کج کرد تا صحنهى اعتصاب کارگران را به چشم نبیند. آنطرفتر سر پیچ یک خیابان، پشت چراغ قرمز، دستهاى از دخترکان کم سن و سال غزلخوان را دید که با نشاط بسیار بالا و پایین مىپریدند. بچهها تقریبن همه به روىاش لبخند زدند. ترسو سگرمههایش را درهم کشیده صورتش را با عجله به سمت دیگرى برگرداند.
ترسو از اجتماع افراد گریزان است. به هیچ وجهى حاضر نیست تن به بحثهاى جمعى بدهد. اگر هم بر حسب اتفاق یا بد شانسى به محفلى وارد شود که در مورد مسایل سیاسى_اجتماعىى کشوراش صحبت مىکنند و در وضعیتى قرار گرفت تا در آن مورد نظرى بدهد، ایشان به صورت غیر مستقیم، آنطورى که به حاضرین بر نخورد از ارگانها و سازمانهاى زیر حاکمیت رژیم دفاع مىکند. حالا اینکه در درون چه اعتقادى داشته باشد دیگر به ما ربطى ندارد. ترسو درود بر رژیم حاکم نمىگوید، اما چون به شورش و انقلاب و عوض شدن دولت معتقد نیست، سعى مىکند به اشکال دیگرى از حاکمیت دفاع کند.
این موجود سوژهاى است از آدم نگران آینده. البته نه آیندهى سیستمهاى حاکم و دول و شرایط اجتماعى بلکه آیندهى حقیرانهى خودش که فردا چه مىشود، چهگونه ارتزاق خواهد کرد و کرایهى خانهاش را چهطور خواهد پرداخت.
ترسو روزنامه نمىخواند. اخبار گوش نمىکند و به همهى مسایل اجتماعى بىتوجه است. اگر بتواند پولى پسانداز مىکند تا خانهاى خریده و زندگى بىدغدغهاش را در این دیار بسازد.
ترسو زیر سیطرهى ترس قدم مىزند. خروجاش از کشور نیز از همین زاویه بوده است. عامل اصلى چنین ترسى هم هوادارىاش از یک جریان مثلن سیاسىى داخل کشور بوده که به چنین روزىاش نشانده است. تناش براى آرامش به خارش مىافتد.
ترسو همچنان که جربزهى سیاسى نداشته جرات دخالت در مسایل اجتماعى و حتا پیشرفت در این چنین جامعهاى را نیز نصیب نمىبرد.
با ترس و لرز از کنارهى پرچین یک باغ کوچک گذشته با احتیاط تمام وارد محوطهاى شد که سفارت کشوراش در آن قرار داشت. ناگهان همهمهاى به گوشاش رسید، گوشهایش را تیز کرد تا کم و کیف ماجرا را دریابد. صداى همزبانانى را شنید که یک آکسیون اعتراضى را علیه سفارتخانه به پیش مىبردند. ترسو با آنکه فاصلهى قابل توجهى با معترضین داشت، اما اگر درست نگاه مىکرد مىتوانست از این فاصله تقریبن همه را به خوبى دیده و چهرههاى آشنا را در میاناشان جدا کند. تعدادى از آنها را مىشناخت و با بعضىها حدودن همزمان به این شهر وارد شده بود. با بعضىهاى دیگر در یک کلاس زبان نشسته و تعدادى را هم از دور و نزدیک مىشناخت یا آوازهاشان را شنیده بود.
ترسو غافلگیر شده راهى مىجست تا از این مهلکه خلاص شود. آیا مىتوانست برگردد؟ مىتوانست همه چیز را ندیده گرفته دوباره به پشت پرچین خزیده از دیدها پنهان شود؟
لحظات سختى فرا رسیده بود. لحظاتى که مىبایست یک تصمیم جانانه گرفته از اتفاق ناخواستهاى که به زندگى یا مرگاش مربوط مىشد به نوعى جان سالم به در برد.
ثانیههاى زمان، خمپاره مانند پردهى گوشاش را به رعشه مىآوردند. احساس نوعى سنگینى در سرش و گلولههاى بزرگ و کوچک بسیارى جلوى چشماناش که مىآمدند و مىرفتند و از ذرهاى ناچیز به کره اى بزرگ و ثقیل تبدیل مىشدند که ترسو را وحشت مرگ فرا مىگرفت. پوزهاش را بالا گرفته سعى کرد هواى دم کردهى پس از ظهر را هر جور شده به ریههایش ببرد. حالش اصلن خوب نبود، سر و صداى جمعیت معترض اذیتش مىکرد. درد کشندهاى در قفسهى سینهاش شکل مىگرفت و پاهایش انگار در اختیاراش نبودند، تمام انرژىاش را جمعوجور کرده تصمیم گرفت عقبگرد کند. فرار تنها راه منطقى یى بود که به نظرش رسید. نه، غیر از این امکان دیگرى وجود نداشت. مگر مىشد از کنار آن همه غوغاى اعتراضى گذشته و جان سالم بهدر برد؟ عقبگرد بهترین راه حل بود. اما آیا عملى بود؟ سعىاش را کرد. تقلا نمود. آه از نهادش برآمد اما پاها، آن پاهاى لعنتى دیگر به فرماناش نبودند. همانجا لرزان پشت به جمعیت در فاصلهاى که بسیار نزدیک مىنمود ایستاده بود. قلباش به درد آمده و عرق از بناگوشاش جارى شده بود. در فاصلهى بین سفارت و تودهى مردم پر شورى که براى برهم زدن لانهى فساد مىرفتند حیران مانده بود.
وحشت سراپاى وجودش را گرفته، همچنان که زندگىاش را پایان یافته مىدید، احساس کرد چیزى درون معدهاش با شدت بالا مىآید. ضربان در شقیقههایش شدید شده و پرههاى بینىاش سوزنسوزن مىشدند. سوزش بسیار بدى از نوک بینى تا پیشانىاش را در خود گرفته چشمهایش کلاپیسه شده، سرش به دوران افتاده، ظهرانهاش را محیلانه بالا آورد. زرداب و غذاى نیمههضم شده سینهاش را تا ناف به تعفن کشیده، بوى عفونت مشاماش را فرا گرفته، پیشاباش نیز جارى شده بود.
در برهوتى از وحشت و گندیدگى به وضعیتى بین مرگ و زندگى دچار شده بود. جمعیت همچنان شعارگویان و فریادکنان به سمت سفارت مىرفتند. صداها نزدیک و نزدیکتر و وحشت و ترس ترسو شدید و شدیدتر مىشد. خون در رگهایش منقبض شده، حالت ضعف عجیبى تمامىى هیکلاش را فرا گرفته بود. فک پاییناش انگار که دچار سکته شده باشد به یکطرف کج شده همانطور مانده بود. دندانهایش تو گویى از سرمایى سوزان بهسرعت بههم مىخوردند. زبان به سقف دهاناش چسبیده، اشک و قى از گوشهى چشماناش جارى بود. در فاصلهاى نزدیک، نزدیکتر از نوک دماغاش هیولایى را دید با ریشى سپید و بلند و دو کاسهى چشم تهى که مادهاى قیرمانند از آنها خارج شده به دهاناش که غار پرخونى بود مىریخت. هیولایى به شکل و شمایل آدمیزاد که با زبانى نامفهوم عربده مىکشید و رشتههاى طولانى و چرکینى که از مغزش تغذیه مىکردند از کاسه سرش خارج شده با رشدى سرطانى به هر سوى مىرفتند. یکى از این رشتهها هم به جیب بغل پیراهن کرم رنگ ترسو وارد شده همانجا درست روبروى قلباش جاى گرفت. ترسو خرناسهى بلندى کشیده با انگشت اشاره جمعیت معترض را به هیولا نشان داده به زبان بىزبانى از آن موجود جهنمى استمداد کرد. هیولا غرش بلندى سر داده با انگشت اشاره درِ سفارتخانه را به ترسو نشان داده، لحظهاى بعد به قعر زمین فرو رفت.
ترسو بدون پشتیبان بى آنکه بتواند از جایش تکان بخورد لحظههاى مرگاش را انتظار مىکشید. جمعیت بى مهابا، سیلوار و خروشان به چند قدمىاش رسیده بودند که زانوهاى ترسو توان تحمل را از دست داده، سجدهوار همچنان که کلهاش به سمت سفارت و پشتش به جمعیت قرار داشت همانجا با فلاکتى رقتانگیز نخش بر زمین شد.
جمعیت شورشى با آهنگى منظم و قدمهایى استوار آنچنان که زمین را مىلرزاند، بى توجه از کنار مردار گذشته، سفارتخانه ى رژیم را درهم کوبیدند.
لحظاتى بعد که پلیسها و مامورین نظافت شهردارى محل سررسیدند، چیزى نبود جز بوى عفونت و لاشهاى بر زمین و قاب عکسهاى شکسته و کاغذهاى پارهپاره که باد به هر سوىشان مىبرد.
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید