از شعاع آفتاب آمدى،
با مجمرى از گلوله بر سر
در ظهر مشرق چشمانات اى آفتاب ایرانتاب.
سربدارى که بازتاب هزار فرشتهى خونین بودى
در اعتماد رفیقان
و دشنهزارى از دشمنان خلق.
با زهر کین به دل
هرزهگان به خاکت افکندند
تا مقرب درگاه ابلیسان زر شوند.
در آتش دشمن مىسوزم
چرا که او جاودانه انسانى بود
به شرافت یک سربدار.
به دیدناش اگر مىآیید، یاران،
برایش داسى از ارغوان و پتکى از عشق بیاورید
_ سینهاش خود ستارهى سرخىست.
شب در عظمت سپیدهدمان به هیچ مىرسد.
چه چیزى ما را به هم مىرساند آیا؟
فرارمان _
از استحاله شدن _
و نهر خونمان که به هم مىآمیز
تا مسیر رژهى بزرگ را
هموار سازد.
جانیان بر چهار راه ایستادهاند _
با قلبهایشان _
خونچرک شرم و شرارت.
بر پیشانىاشان چه مىبینى؟
کهیرى مىبینم
کهیر ننگى به ذلت تاریخِ دژخیمانِ مردم
با مُهرى از بندگى
گرفتارانند آنان.
آنجا ایستادهاند آدمکشان.
آنان که براى پول آدم مىکشند.
آنان که براى راحتىى جان آدم مىکشند.
آنان که براى عافیتجویى آدم مىکشند.
آنان که از ترس آدم مىکشند.
آنجا، درست همانجا،
بر سر چهار راه روبروى مردم
ایستادهاند.
آنانى که سربدار شکار مىکنند
آنجا ایستادهاند.
_ با سَمخندهاى به لب
و زردابى از لوچهاشان روان
و شمشیرى در آستینشان
آنجا، درست روبروى جمعیت ایستادهاند.
بر خاک در افتیم،
بر خاک در افتیم که او _
شرافت انسان بود و _
عصیان خلق _
در رگ خورشید.
فرهیخته دلاورى _
که دشمن از هراس _
کابوس درو مىکرد و _
رفیقان وفادارى سر مىکشیدند.
به پاس خون تو آنک سرود.
آنک شعر.
آنک شور.
بر هر رد پایى که بر زمین عشق نهادى
درود.
شرافت انسان بودى،
هنگام که اختگانِ سنگین بال
شکست را زمزمه مىکردند و _
خوابهاى پلشت عافیتجویى مىدیدند.
برادرم، اى خاک پاى مسلحات
تکانى به جنبش خلق.
برادرم، اى نازنین مسلح تاریخ،
از عمقِ جنگلِ هشیار،
با خونِ خویش به رخ،
بر روشنان بلند بر آمدى.
با پرچمى که خون،
انسان سربدار.
با پرچمى که ستاره،
در هر کرانِ خاک،
با پرچمى که داس،
شرفِ انسانِ برزگر،
با پرچمى که پتک،
پولادِ انقلاب.
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید