وارد اطاق خواب که شدی
چراغها را روشن نکن
که بچه را بیدار کنی.
لباساتو توی تاریکی از تنت در میاری
بعد دستتو میکنی زیر پتو
و جوانترین بچه مونو لمس میکنی
دختری که من نمی شناسم
دختری که پس از دستگیری من متولد شده است.
تو همونجا، لخت می ایستی
و به بستر نمی روی
با چشمان بازت به تاریکی می نگری
و صورتت را به هرم نفسهای کودکانمان مماس میکنی.
فردا بایستی به اداره زندان بروی
و آنها خواهند گفت نه،
فردا بایستی به دنبال یافتن کار بگردی
فردا بایستی به دنبال این باشی که بتوانی از کسی قرض بگیری
و همیشه همان نه، نه، همان نه،
فردا بیا
اما هیس، گریه نکن
نترس
بچه ها خوابیده اند
و تاریکی از کودکان سرریز شده است.
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید