شادی
آسمان از حضور ستارگان شاد است
دریا از موجهای کوهتبار
و من
از امواج شادی بخش رهایی
که می ربایدم ز هوش
وقتی مردم
به هلهله
به خیابان خطر می کنند.
شادی لبخند است
شادی نمی تواند آرام گیرد
مثل کبوتری
که در دستان تو
پرپر می زند
تا به آسمان بپیوندد
مثل قلم در دست شاعری
که دفتر به آتش می کشد
به گاهِ سرایش خشمش
مثل یک سمفونی
که تالار را به لرزه می اندازد
شادی در تاریکی
در دل می خندد
و گزمه گان را
به رقص مرگ می کشاند.
شادی را مدفون کرده اند
می روید دوباره
می روید
و امواج پرتپشش
زمین و زمان را
سرریز می شود.
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید