فالگیر

کولی فالگیر

فالگیری بر من ایستاد

که من در مسیر کوچ او

از بهارات

به سرزمین موعود

قاره سبز

بر سر راهش

وقتی که خورشید

صعود می کرد

ایستاده بودم

و روشنان روز پهن می شد

بر کشتزارهای خزانزده

و آنجا

ایستاده بودم من.

دو دندان طلایی اش

پر خندید

و ساطع شد بر من

همچون دو فواره نوری

که چشم می آزُرد

پس آنگاه ساکت شد

اندوهی از چهره اش روان

تو گویی

در منظر جسدی جوان ایستاده بود

چنان بود دو گیس سپید و بلندش

بافته همچون رسنی

آویزان

که خاک را خش می زد

جادوگر کولی ای خالکوب

آجیده بود بشره اش

با سوزن و نیل

همچون کتیبه ای ناشناس

بر رخ

ناشناس

که خواندن نتوانستم

بوی خورشید

علفهای زرد

نگارینهای کوبیده بر پیشانی

گیسهای پبچیده بافته

و دو دندان طلا

و بادی که نمی وزید

و این

همه آن لحظه بود

بر من ایستاد و اشاره ای

به دستم

نه مقاومتی

نه پرسشی

ایستاده

کف گشودم

دو دست

که دستور در سیمای نگارینش

را تاب نمی توان آوردن

چنین خواند آتیه بر من:

دل قوی دار فرزند

که آتیه حرمان است

و جز رنج و شکنج

در طالعت

نمی بینم

و من پای سفت کردم که نلرزم

هزار و سیصد و پنجاه سال

از کوچ رسولی می گذشت

که من آیه های او را

پیشتر

از جان خویش

در دلآشوبی سخت

قی کرده بودم.

«روزهای خوشت همین روزهاست فرزند، گفت او. بعد از این در گریز می بینمت و در سجن. و بسترت را در خار و خون می بینم. تمام عمر به زجر و شکنج و کوچ»

اشکهایش بر کف دستهایم ریخت و گریخت.

لاطائلات می بافد این کولی بی دیفار

گفتم من

و کف دست بر ران بستردم و رفتم

از سردردی مخوف

از خواب پریدم

سه سال رفته بود

احساس کردم از دریچه سلول

دو دندان طلا

چشمانم را آزُرد

و دو گیس بافته

از دریچه جدا شد.

در خواب بودم و بیداری

آغاز راه پر تعب آغاز گشته بود

پاسخی بگذارید

قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

بیشتر از سیروس ماهان کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب