مرگ در سپیدهدم
شب در تاریکىاش کفتارگونه نفس مىکشید، همهمهى شکارگرانِ انسان با پوتینهاى نظامىى خوکپوزهاشان از کوچههاى تاریک و شبزده، انسانى را که زخمى مهلک جاناش را به آتش کشیده بود عذاب مىداد، شکماش همچون کورهاى گداخته مىسوخت و خون گرم تمامى پایین تنهاش را فرا گرفته، از پاچهى شلوار گذشته جورابهایش را که بافتهى دستِ رنج زنان روستایى بودند خیس کرده، کفشهایش را نیز لبریز کرده بود. احساس مىکرد شکماش از درون با انفجار خمپارهاى به آتش کشیده شده است. سوزش درد و گرما با آمیزشى غریب به اعماقاش مىخزید. قلباش هارمونىى همیشگىى خود را از دست داده، ناشناس مىتپید. نمىترسید، جرأتى بیش از همیشه نیز در خود حس نمىکرد. اصلن به این مساله که حالا باید بترسد یا شهامت بىاندازه به خرج دهد نمىاندیشید. چمباتمه، کنار دیوارى در تاریکى نشسته بود، انگشتان دو دستش را دور زانوانش قلاب کرده بىرحمانه فشار مىداد تا هم دردى را که آرام آرام شدت مىگرفت کاهش دهد، هم از خونریزىى بیشتر جلوگیرى کرده باشد. حاشیهى بلوزش را جمع کرده، درون سوراخ، جاى گلوله چپانده، کمربندش را باز کرده کمى بالاتر روى شکماش بسته و محکم کشیده بود. یادش به دورانى افتاد که پدرش الاغ را براى کار در مزرعه آماده مىکرد. اول یک نرمه جل را که معمولن یک گلیم بافته از موى بز یا پشم گوسفند یا چوخهى پارهپورهاى بود روى کمرگاه الاغ پهن مىکرد، بعد جل را روى آن قرار مىداد و کمربندى را که حدودن یک کف دست پهنا داشت و از موى بز بافته شده بود، دور جل و شکم الاغ حلقه مىکرد و تا نهایت قدرت مىکشید. اما او گاهى دلش به حال الاغ سوخته و دور از چشم پدر آن را کمى شل مىکرد تا الاغ راحت تر نفس بکشد. پدرش مىگفت اگر این کمربند ذرهاى شل شود، کار مشکل شده، احتمال افتادن بار بسیار است.
به کمربندش دست زد و شکماش را با انگشتاناش معاینه کرد. خون چسبناک، در سرماى زمستان انگشتانش را به انجماد کشاند. فرزند دهقان با قدى متوسط و اندامى باریک اما محکم حالا از درد گره بر پیشانىاش نشسته به مصاف زخم رفته اجازه نمىداد توانش بیش از اینها تحلیل رود. به یاد روزهاى سخت و طاقتفرساى کار در مزرعه افتاده و توان خویش را در خاطرش اندازه گرفت. خوشحال بود که قدرت بدنىى بسیار و طاقت فراوان دارد. یادش آمد پدرش بارها در این مورد او را تمجید کرده بود. از این یادآورى احساس کرد رابطهاش با زندگى محکمتر و با مرگ شلتر شده است.
حالا دیگر غیر از صداهاى حاکمان شب چیزى شنیده نمىشد. کسى هم در گذر به دیده نمىآمد. انسانها را به اجبار در خانههاشان کرده کلون درها را انداخته بودند. موزیک حکومت نظامى را به یاد آورد که بارها شنیده و حکومت نظامیان را لعن و نفرین کرده بود. حالا با تداعى این قطعه موزیک، هیولاهاى ارتشىى خونآشامى را به نظر آورد که با کلههاى بزرگ و چشمانى از حدقه بیرون آمده، به شیوهى کفتاران شبپرست به شهر درآمده، همه جا را با چکمههاى نظامىاشان قرق کردهاند.
تعدادى شکارچى و فرماندهاشان که صورتى روباه مانند داشت در چند قدمىاش ظاهر شدند، چیزهایى را نشخوار کردند که شب همه را چیده در خود دفن کرد. مزدوران شکارچى رفتند و او از حاشیهى دیوار به »سویل« نگریست و مزدورى را به خاطر آورد که مىخواست زخم و چرک و عفونت را براى آن شهر مقاوم هدیه برد. مزدورى بهنام »خوزه سانخورخو«، که در حال فرار در مرز کشور پرتغال به دام افتاد. با دستگیرىى این مزدور، لبخندى بر لباناش رویید و دندانهایش لذتى شیرین را مشتاقانه جویدند.
»ما هم بهخوبى از شهرمان دفاع کردیم، نکردیم؟ ما هم جنگیدیم، جنگى نابرابر را با تمام انگیزههایمان، از دهانهى تفنگ گذر کردیم. »سویل« را مردم نجات دادند، اینجا هم ما در آغوش مردم بودیم، هر چه داشتند هدیه کردند. راستى چه میزان باختهایم؟ شهر را فکر مىکنم حالا دیگر تمامن از دست داده باشیم، صداى کمتر شلیکى شنیده مىشود، آنچه هم هست شلیک شکارگران است. من به خوبى شلیک صاحب انگیزههاى انقلابى را مىشناسم، راستى چهطور مىشود صداى تفنگهاى خودى را از دشمن تمیز داد؟ کاش سنگرها خاموش نبودند تا من قوهى تشخیصم را مىآزمودم و از دور صداى تک تیرى به شب نشست، اگرچه در غوغاى رگبارهاى شتابزده و دورانى، بازتاب صداى همان تک تیر نیز در انفجار صداها گم شد، اما همان اندازه کافى بود تا فرزند دهقان که حالا دیگر تیرى در خشاب نداشت و تنها کلت کالیبر ۴۵اش را در جیب به خون نشستهاش مخفى کرده بود، صداى آشنا را تشخیص بدهد. جیغ بلند خوشحالىاش در همهمهى وحشت شکارگران گم شد. بر بدناش شورید تا توان بدست آمده را با هر عضلهى تبدارش تقسیم کند، اما قبل از آنکه حتا نیمخیز شود احساس کرد شکماش با نیش کفتارى از هم دریده مىشود. سر جایش قرار گرفت، درد وراى تحمل مىنمود. حضور ضعف و سستى را در بند بند بدنش حس مىکرد. سعى کرد به احساس خویش شک کند، اما قدرت درد بیش از آن بود که فرزند دهقان بتواند غرورش را حفظ کند؛ صدایى نالهمانند از حلقوماش به بیرون خلید. این اولین بارى بود که شکست را تجربه مىکرد. آرزو کرد فقط یک گلوله مىداشت تا در موقع لزوم خود را راحت کند، و این اولین بارى بود که در زندگىاش به مرگى اینگونه مىاندیشید. از این که به این سادگى آرزوى مرگ مىکرد از خودش شرمنده شده به معادلهى زندگى و مرگ و داشتن یک گلوله فکر کرد تا تحلیلى فلسفى در آن بیابد.
با وجود یک گلوله در خشاب دو کار مىشود انجام داد. مىتوان لحظهى دستگیرى، خود را خلاص کرده تا اسرار خلق براى همیشه از خطر دستبرد دشمن در امان بماند، اما با همین گلوله مىتوان حیات پلید یک مزدور را به کمین نشسته، سرب زندگىسوز زندگىبخش را درست بین ابروانش نشاند. وقتى زندگىاش را گرفتى، در واقع حیات انسانها را و حیات را در کلیتاش تضمین کردهاى. اما آدمى را با مشخصات ظاهرى یک انسان، حالا گیریم انسانى که مخالف آرمانهایت بوده، از حق زندگى کردن محروم کردهاى. آیا کشتن حقىست که برخى مىتوانند داشته باشند و عدهاى دیگر از این حق محروماند؟ معیارها کدامند؟ چگونه به خود اجازه مىدهیم خون کسى را بر زمین بریزیم، همین جا درست در چند مترى خودم دو شبانهروز، بىوقفه دشمن را به گلوله بستیم، نمىدانم چه تعداد از نیروهاىشان کشته شدهاند، اما هر چه باشد چه کسى این حق را به ما اعطا کرده بود؟ بگذار جور دیگرى به مساله نگاه کنم. فکر مىکنم نباید کشتن افراد را مرکز فهم اینکه چه کسى محق است، چه کسى نیست قرار داد، حتا وقتى که رفقاى ما هم در زندانها از سرب داغ مىگذرند ما نباید تنها به صرف شهادت آنان با حاکمیت درافتاده اسلحه به دست گیریم. باید دید آنکه امروز دشمناش مىخوانیم چه چیزى را نمایندگى مىکند، ارزشهایش چیست و وجودش براى زحمتکشان کشور خودمان و براى بىچیزان سراسر جهان چه ارزشى دارد؟ اگر زندگى را طول جاده بین جنگل و همین جا که من نشستهام فرض کنیم، به راستى چه طولى از این جاده به آنان و چه بخشى از آن به ما تعلق دارد؟ آنجا، آن طرف سنگر چه کسانى نشستهاند؟ مخلوقات عجیب و غریبى نیستند و با مشخصات شناخته شدهى یک آدم، بهخوبى تطبیق مىکنند. آنچه آنها را به هم پیوسته و اینجا در خطر تیر جان سوز قرارشان داده، چه چیزى بوده است؟ براى چه آرمانى مىجنگند آیا؟ براى پاسدارى از نظاماشان شاید، شاید هم منافع شخصىیى در بین است شاید هم تحمیق شده و مسخ گشتهاند، البته هستند کسانى که رفتن این حاکمیت باعث خانهخرابىاشان شده، به چپاولشان پایان داده، روزگارشان را سیاه مىکند، این بخش راهى جز حمایت همه جانبه از سیستم حاکم برایشان نمانده است. بسیج آن همه نیروى ضدانقلابى از شهرهاى دیگر، براى بازپس گرفتن شهر، مثل این مىمانست که »فرانکو«، »باداخوس« را ویران مىکند. راستى فردا صبح آیا این امکان را خواهیم داشت تا کشتههایمان را شماره کنیم و خون را در سنگرهایمان اندازه بگیریم؟
گمان مىکنم شکست خورده باشیم. آیا به صرف اینکه شکست خودهایم، محق نبودهایم، آیا آنهایى که مسلحانه شکست مىخورند استحقاق پیروزى را نداشتهاند؟ فکر مىکنم جنبش ظفار هم وقتى در نبرد با آن همه نیروى ارتجاعى به زانو در آمد باز هم با تمام ضعفهایش جنبش برحقى بوده است. اصولن نباید نیروها را بر مبناى پیروزى یا عدم پیروزىاشان برآورد کرد، مساله یک معادلهى خشک ریاضى درجه چندم نیست که وقتى متوجه شدیم راه حلى ندارد، آن وقت نتیجه بگیریم که طرحاش از روز اول هم صحیح نبوده است. انقلاب کردن علم مدرسهاى نیست. این جا ما حتا کشور را بر تحت جراحى نخواباندهایم تا یک دمل چرکین را از گردهاش برداریم. آنگاه که قرار شد یک عمل جراحى صورت بگیرد، معمولن فاکتورهاى مشخصى را حلاجى کرده بعد دست به کار مىشوند؛ این جا اما هزاران پیچیدگى و رازهاى سربستهى نهفته دارد. این بار شکست خوردهایم، خیلىها اینگونه نتیجه خواهند گرفت که خط ومشى ما غلط بوده است. اشتباه مىکنند، اگر فردا پیروز شویم و به صرف پیروزىمان همانها بگویند خط ومشى صحیح به پیروزىاشان رساند، اشتباه خواهند کرد. آنچه این جا مىگذرد شکستى است که براى اولین بار در تاریخ جنبشهاى انقلابى کشورمان مىتوانیم درسها از آن بیرون بکشیم. آیندگانى خواهند بود که اگر ریگى به کفش و چرکى در دل نداشته باشند خواهند گفت: زمستان فلان سال، در برفى سنگین که مىرفت تا ذهن تودهها را به انجماد بکشاند و شب را براى قرنى بر جنبش کشور چیره گرداند، بودند کسانى که این راه را، راه مبارزهى مسلحانهى مردمى را گشودند. البته ما هم اشکالاتى داشتهایم. یک اشتباه استراتژیک، ده ها اشتباه نظامى.
فردا که با چکمههاى خونچرکشان، نظامیان، بر سینهى سپید شهر زخمىامان مىگذرند و »اکسترامادورا«ى دیگرى مىآفرینند، شکوه گلولههامان را آیا، هرگز از ذهن تودهها خواهند چید؟
خرهى گرازها از دوردست در مزارع برنجکاران و همهمهى دهقانان چنان قوى بود که زخمدیده را از فلسفهى مبارزه به واقعیت دردناک جسماش کشاند. دور تا دورش را خون گرفته، انرژىاش به طرز وحشتناکى تحلیل رفته بود. ساعتها بود همانجا به همانوضع، نشسته، ناى حرکت نداشت. تا جنگل راه زیادى نبود، آرزو کرد حالا آنجا کنار آتش در دل جنگل نشسته، نقشههاى نظامى را با رفقایش مطالعه مىکرد. »تنهایى چیز بدى است.« جملهاى بود که ناخودآگاه از زیر زباناش سرید و اندیشید وقتى در جمع هستى احساس قدرت بیشترى مىکنى؛ این جا در تنهایى و شورشى که شکست خورده و هزاران اندیشهى گوناگون، آزار دهنده است. گیرم که زخم شکمم را هم به نیروى اراده فراموش کنم، تا زمانى که به روشنى برایم مشخص نشده که از این همه سختىها و گذر از پیچوخمها و مسایل و مصایب تدارکات و حمله به شهر چه عایدىیى داشتهایم چهگونه مىتوانم آرام و با لبخندى بر لب، هستى را ترک گویم؟ نباید بدینگونه به شهر مىآمدیم، آیا به راستى قصد ماندن و پایگاه ثابت زدن را در سر داشتیم یا فقط خواستیم قدرتامان را به رخ بکشیم، یا شاید هم حق مردم این خطه دانستیم براى مدت کوتاهى هم که شده قدرت خویش را به نمایش بگذارند و ببینند چگونه موهبتىست وقتى که انسانها با گلوى تفنگ، آزادى را فریاد مىزنند. به آنچه مىخواستیم رسیدهایم آیا؟ راه را آیا نشان دادهایم؟ نشانه را آیا ارتجاع نخواهد توانست به انحراف بکشاند؟ گمان مىکنم راه دیگرى براىمان نمانده بود جزاینکه دست به اقدامى زده، شکست پذیرىهاى ارتجاع را به خلایق گوشزد کنیم. نمىتوانستیم مماشات پیشه کنیم، دیگران بارها و بارها این کار را کردهاند و چیزى جز حرمان و بدبختى براى تودهها نصیب نبردهاند. ما راه دشوارى را آغاز کردهایم، راهى که شاید آمادگىى طولانى شدناش را نداشتیم، نه اینکه بىگدار به آب زده باشیم، ولى شاید این مساله که جنگ دراز مدت چهگونه جنگى خواهد بود براىمان ملموس نبود. گمان مىکردیم جا افتاده است، شاید هم اصلن در فکر طولانى شدن نبرد نبودیم، اگر به درازا مىکشید بى شک به نتیجه مىرسیدیم. کاش رفقایى که مىمانند و من با دو چشم خود دیدم که به حاشیهى باغ پایین عقب نشینى کردند، این درس را از این زمستانِ برف و شکست و سنگر خونین بگیرند.
رگهایش از خون خالى مىشدند. ضعف و سستى همراه با سرمایى آزار دهنده به زحمتاش انداخته بود، پیشانىاش از ضعف جسمى به عرق نشسته و لرزش چندشآورى چارچوب بدنش را به رعشه انداخته بود. گرسنگى و خونریزى زیاد و احساس مرگ در کنجى از شب و سرما و اسلحهاى که گلولهاى در دل نداشت و شورشى که دیگر خاموشىاش برایش مسجل شده بود و جوخههاى اعدام و سرهایى که فردا با دمیدن آفتاب بر دار مىشدند، نوعى از وحشت و نگرانى و هم زمان تمایل به زیستن را در دروناش زنده مىکرد.
آنان که دوباره به جنگلها شدند در نبردى طولانى به پیروزى مىرسند اما در این مسیر چه بسا بسیارى از آنان که در سنگرهاىشان به آرامش برسند. اى کاش من هم در یک سنگر سرخ، همان سنگرى که امروز صبح در آن مىجنگیدم کشته مىشدم. مرگى اینگونه را اما براى خود پیش بینى نکرده بودم، در خلوتى جان دهم که حتا هنگام آرام شدن ناى آن نداشته باشم که سرودى سرخ را عاشقانه و با تمام وجودم فریاد بزنم و آگاهانه بودن راهم را با زخم سینه اعلام کنم. به مردناش نمىارزد.
مرگ را و زندگى را که اندازه گرفت به باریکهى خونى اندیشید که جریاناش کماکان تحلیل مىرفت و لحظات مرگزدهاى که در عمق نشست مىکرد. تکانى به بدنش داد تا اطمینان حاصل کند هنوز زنده است، حیات اگرچه آخرین خم زندگىاش را مىپیمود اما هنوز حضورى ولو کمرنگ داشت. دردى سوزان و مهوع در دلش پیچیده، زردابى که اسیدى جوشان را مىمانست با فشار بسیار و با گرفتگىى عضلههاى دور گردنش به بیرون ریخت. شدت درد، دستگاه گوارشاش را براى لحظهاى معکوس کرده بود. بوى عفونت و اسید و وجود خون دلمه شده بر بدنش و کنجى در تاریکى و حالتى که بسیار مظلومانه مىنمود، تمایلاش را جهت زنده ماندن، دوباره تحریک کرد. به این اندیشه کرد که فقط یک صداى کمک لازم است تا شکارچیانى را که در همان نزدیکىاش قدم مىزدند به این طرف کشانده خود را تسلیمشان کند. با عضلاتى به درد نشسته زمزمه کرد: »از مرگ جستن نیز خود هنرى قابل ستایش است. مىتوان هیچگونه اعتقادى هم به نظام حاکم نداشت اما شاخهاى از سیاست را تجربه کرد که در آن تسلیم، جهت زنده ماندن را مجاز شمردهاند. حالا که گروه از بین رفته و هر کسى در این وانفسا مسئول عمل خویش است، من نیز بر آنم که در زندگى بتوانم فردى مفید براى جامعه باشم، در مرگ سودى به حال هیچ تنابندهاى نخواهم داشت. مىشود تسلیم شد اما همچنان بر سر موضع انقلاب باقى ماند، از بیمارستان که در آمدى مىتوانى با توانى بیشتر و فکرى بازتر، بهتر به آینده نگریسته و تصمیمگیرى کنى، آن وقت یا میمانى و بر اعتقاداتت پاى مىفشارى و بر سر دار مىشوى یا اینکه بهخوبى فریباشان داده بىآنکه کسى یا چیزى را به دشمن لو دهى، زندگىات را شرافتمندانه حفظ مىکنى. شاید بشود هزار کلک سر هم کرد. راه سوم اینکه اگر شیرینىى زندگى بیش از آن بود که مىپنداشتى، آنوقت باورهایت را مىفروشى و حیاتى را در غبار شروع مىکنى. اما این در حالىست که پس از استفاده پوکهات را بیرون نریزند؛ یعنى اجازه دهند به خدمتاشان در آمده و براىشان جانسپارى کنى. اما مسالهى دیگرى هم هست که به سادگى نمىتوان با آن روبرو شد و آن اینکه کسى را که به خدمت رژیم در مىآید و به عقاید و باورهایش پشت مىکند، حالا به دروغ یا راست دیگر فرقى نمى کند، تودهها پذیرایش نمىشوند، خصوصن اینکه این فرد جایى در میان خانواده نخواهد داشت. به یاد داستانى افتاد که برایش تعریف کرده بودند. دو برادر بودند که در یک زندان و یک بند، حبساشان را مىکشیدند. از این دو، فقط یکى از آنها از طرف خانوادهاش ملاقاتى داشت و آن دیگر که خانواده به خاطر کرنشاش به رژیم تحریماش کرده بودند، روزهاى ملاقاتى سختترین روزهاى زنداناش بود.
نمىدانم، تسلیم شدن هم یک نوع هنر جبونانه است، چانه زدن بر سر چند سال عمر اضافى تا بمانى و نکبت هر روزه را با خویش به اینطرف و آنطرف بکشانى.
آنان رودخانهى »خاراما« را از گزند فاشیستها مصون داشتند. قهرمانانه جنگیدند تا راه را بر نیروهاى ضدمردمىى »موسولینى« ببندند؛ یک تیپ بینالمللى نیز به کمک کمونیستها و جمهورىخواهان شتافت. ما اما این امکان را نداشتیم تا از انرژى و اعتقادات دیگر یاران خود در کشورهاى دیگر بهرهمند شویم، رسالتامان را اما به انجام رساندهایم. اگر هم اینگونه در خفا بمیریم نباید از مرگ خویش شرمنده باشیم. واقعیت این است که ما با نیروهاى مختلفى جنگیدیم. تنها نیروهاى حکومتىى محل نبودند که در این جنگ شرکت مىکردند. آنها از هر کجا که توانسته بودند نیرو وارد کرده، از جریانات راست افراطىى هوادار روس نیز به مزدورى آورده بودند.
زندگى زیبایىهاى بسیار دارد. یک وقتى در جنگل به برنامههاى بزرگ انقلاب مىاندیشى و زندگىات را به کف گرفته تا سکوت جهنمىى پلیدى را شکاف اندازى که روح و جان مردمات را همچون خوره مىخورد و تو وظیفهاى را به عهده گرفتهاى که بهندرت کسى اقبال تصدىاش را دارد. یکوقت هم اینجا نشستهاى و زمزمههاى بریدن و رسوا شدن در ذهنات مىنشیند، که چه؟ که زنده بمانى اگرچه که قیمتى بزرگ را برایش بپردازى؛ قیمتى که جز ننگ و نفرت برایت به ارمغان نخواهند آورد. تیرهگىها در سرت نشسته، چه مىاندیشى؟ به جرم این کجاندیشى باید بلایى بر سر خود بیاورم، باید دردى را بر خود تحمیل کنم که هیچ رزمندهاى در هیچ جبههاى به آن دست نیافته باشد. این راه مسیر مردم است، خیانت به آرمانهاى مردم ممنوع است. شکنجهاى به خود خواهم داد که با شکنجههاى رژیم برابرى کند. اگر چنین نکنم، انسان ضعیف وبىارادهاى خواهم مرد که دمِ مردن از اندیشههاى انقلابى تهى بوده سستى را در آغوش گرفته است.
قطرههاى حیات که از تناش مىرفتند وحشت از مردنى اینچنین آرام را در قلباش گستردهتر مىکرد. از یک طرف نمىخواست حلول سپیده را بر شهر ندیده خود را خلاص کند، از طرف دیگر مردن از خونریزىى زیاد، پیش از سپیدهدمان عذابش مىداد.
فکر اینکه در چنگال رژیم، با ارادهى میرغضب زندگى کند، معدهاش را چنگ مىانداخت و حالش را لحظهبهلحظه بدتر مىکرد. اندیشید: کارى کردیم گرچه ناتمام، اما راه را از چاه مشخص کردیم، هر کسى به راهى جز قیام مسلحانه بیاندیشد بىگمان یک جاى کارش مىلنگد. خارجه نشینانى هم که نه در خط برپایىى این مبارزه باشند، بیهودهگىاشان بیش از پیش روشن شده، راهى جز به خدمت امیال سرمایهدارى در آمدن براىشان مقدور نیست. آدمهاى عادى شیبدار سقوط مىکنند سیاسىها اما عمودى؛ چنان از ارتفاع مىافتند که تکههاى وجودشان را مىبایست در عمق کابارهها و خرابات دودودم جارو کرد، چه سرنوشت نکبت بارى.
طلایهدار صبح که سپیدىاش را بر فرق شهر زر پاشید، زخمى، با تبسمى به آسمان دست به کار شده، حاشیهى پیراهناش را که در سوراخِ جاى گلوله چپانده بود با سرعت خارج کرده، دو انگشت سبابهى هر دو دستاش را به زور وارد سوراخ شکماش کرده تا خویش را به تلافىى کجاندیشىهاى شبانه از هم دریده، دل و رودهاش را از تن خارج کند، و چنان کرد. آنکه شکنجهاى عظیم را بر خویش تحمیل کرده بود، در خورشید و خون خاموشى گرفت.
سیروس ماهان
ژانویه ۱۹۹۳
