سحرگاه،
بادی ز جانب دریای شور
خاک سفید را به
همچون استوانه ای از نمک
به گردش آسمان برد
و سگان بی صاحب
که بوی خون
بذاقشان را رها کرده بود
به گرده ی زمین چنگ انداختند
پیرهن زرد خونینی
در باد رها شد.
دخترک نزار جثه
با چشمانی باز
به اسمان
ذل زده بود
سگان بی صاحب
با اشکهایشان
به حاشیه شهر تاختند.
