نماد سایت سیروس ماهان

در تنهایی: ۲۸ مه ۲.۲۳

در تنهایی: سیروس ماهان

برای آنان که رفتند

و اینان که در تنهایی مانده اند

———

تنهایی یعنی نبودن تو

وگرنه همه چیز در اتاق

سر جایش نشسته است

کتری آبجوش

بخار شده

و دانه های عرق به سقف چسبیده اند

در اتاق تو

نه بوی چای

نه قهوه پیچیده است

و این مرا

بیش از همه چیز غمگین می کند

به کتابها سری زدم

دلم به خواندن نمی رود

اما برگ برگ کتابهای ممنوعه

هنوز نیز

بوی انگشتان تو‌ را می دهند

گلدانهایی که تو آبش می دادی

دیگر آب هم نجاتشان نمی دهد

پیش چشم تارم پژمرده اند

و کبوتری که از دستان تو

بامدادیش را می گرفت

الان به پنجره کوبید و رفت

گرسنه رفت

سگمان دیگر دل به غذا نمی دهد

امروز صبح آمد

کنار پاهایم نشست

و ناخن پاهایم را لیسید

اصلا مانعش نشدم

همان ناخنهایی

که تو کوتاهشان می کردی

در کارهای کوچک

چقدر ارزشهای بزرگ

نهفته بوده است

تنهایی

مثلِ حضورِ پنهانِ آدمیزاده ایست ناباب

که پشت آدمی را

در تاریکی

خنجر به خون می کشد

تنهایی

بُعدِ نبود همزادی ست

که دیگر نیست

بر سر قرار می روی

اما جز باد

هیچ چیز حضور ندارد

انگار

باد او را با خود برده است

تمام عمر

تنهایی را دوست می داشته ام

اما امروز

به این فکر می کردم

که اگر می بودی

دیگر من تنها نمی بودم

چقدر خطا کرده ام من

بی که تنهایی را شناخته باشم

دوستش می داشته ام

غروب پهن شده بود

روی صندلی ای که می نشستی

اینگونه می نمود که

خورشیدِ غمزده

آمده بود

تا جای خالی تو را پر کند

هیچ خورشیدی

جای خالی تو را پر نخواهد کرد

حالا دیگر

حتا آفتابِ بامدا‌د نیز

خانه را روشن نمی کند

آن روشنان صبحدمان

تنها و تنها تو بوده ای

وقتی که بودی

نمیدانستم

نمی دانستم

که تنهایی را تو پر کرده بوده ای

در نبودنت

نمی توانم

نمی توانم با تنهایی آشتی کنم

زاری دل

در کالبد مسدود بی روزن

سرریز کرده است

و مرا از رهائی ایش گریزگاهی نیست

وقتی کسی می رفت

ما می نشستیم

غمهامان را روی هم می ریختیم

و از آن خشمی ابدی می ساختیم

چه غمگنانه می نماید

نه غم نه شادی را

شریک نمی شویم دیگر

غمگین که هستی

ذره های زمان

جان می کنند و از جای نمی خیزند

شاد که بودیم

همین ذره ها

از دستمان پر می کشیدند

و به آسمان می گریختند

زمان نیز

با انسانهای تنهای غمگین می ستیزد

درون جانِ آدمِ تنها

تهی ست

کاش می آمدی

و تنهایی را برای همیشه

خاکستر می کردی

اما تو باز نمی گردی

و عادت به نبودت

در من نمی نشیند

بعد از تو

این اتاق کوچک

ذره ذره مرگ را تجربه می کند

اما بدان

که این خواست من نخواهد بود

خواست مرگ است

وقتی که بودی

از درون این اتاق

چقدر به دریا می اندیشیدیم

برایم

هرآنچه می توانی

خشم بفرست

و دو پارو

من این قایق شکسته را

به دریا خواهم برد

تا از این عُزلت بی تو بودن

رها شوم

و از این تنهایی

به پیشواز دریا بروم.

خروج از نسخه موبایل