از شعاع آفتاب آمدى، با مجمرى از گلوله بر سر در ظهر مشرق چشمانات اى آفتاب ايرانتاب. سربدارى كه بازتاب هزار فرشتهى خونين بودى در اعتماد رفيقان و دشنهزارى از دشمنان خلق. با زهر كين به دل هرزهگان به خاكت افكندند تا مقرب درگاه ابليسان زر شوند. در... به خواندن ادامه دهید →
گزارش
گزارش هيزم براى آتش مىآورم. چخماق براى شرر. خون براى روان. شبنم براى طراوت. سرب براى گلوله. پولاد براى شليك مىآورم. بس است ديگر گزارش خونبارت را نه، نمىخواهم شنيده باشم. جرأت براى مردان، خشم براى زنان. انگشت براى ماشه. سينه براى سرب. ... به خواندن ادامه دهید →
از خلوت سیمان
با سینه هاى خون، رفيقان _ از سرب داغ مىگذرند _ و ديوارها _ در ماهتابى از گلخند، گواه ماندن يارانند. با شور عاصى عشق، آنجا كسى كنارهى سيمان آنجا كسى بر اوج به ميعاد مىرود.... به خواندن ادامه دهید →
دستانت را مسلسلی باید
بنام تو آغاز مىشود، جهان بنام تو جهان _ به چهار فصلاش مىرسد. پريشانام مىكند، اندوهت، پريشانام مىكند. نمىخواهم رخسارهات را آتشگون نبينم. بر آستانهى بسته ايستادهاى، و چارچوبى از آهن. چه اشتباه كردهام، اندوهت _ در هجرانىى غرش تفنگ... به خواندن ادامه دهید →
شورشیان در شب
ب سربداران چراغگونه به خالكوبى شب رفتند. ماه به احترام، كلاه از سر برداشت و زانو زد. ماه به احترام، عقيق درخشانى، به پنجهى جنگل كرد. ماه به احترام، خشمگنانه، به سياهىها تشر زد. در هشيارى جارى رودخانهها، ستارگان تن مرمرين خويش را _ مىشويند و _ در حلول سپيده رازى نهفته است. هنگام كه... به خواندن ادامه دهید →
جنگ
زندگى اى دريغ بى تو چه دردناك مىگذرد روز و شام اين قبيلهى در خون. خُنار خيس توست كز قلب و سرب داغ ديوارهاى كشور مصلوب را نقشى ز قلب و سرب نقشى ز سركشى و شور مىزند... به خواندن ادامه دهید →
با رزمایه باروت
هشياران از همين ازدحام مىخيزند مىبينىاشان، مىگذرند شتابناك و گريز نگاهشان، در دل مىنشيند و شيار مىزند خيال خفتهى ديرين را با رزممايهى باروت در دل، مهربانىاشان لبريز مىكند، خيابان خستهى خراب را ما رزم اين جماعت هشيار را... به خواندن ادامه دهید →
مسیر
در مسيرت خاك در برگهاى پاييز به طلا مىماند بر كفشهايت كه نم صبح پيادهروى را بر تن دارد گريز مىكند راه از ميانهى جنگل نمىدانند، اهالى نزديك كه بامداد راه به كجا مىرود ... به خواندن ادامه دهید →
راه
كجا مىرود اين راه زير آسمان و آنگاه كه ماه، آبى مىتابد بر زمان و بر جهان. آنسوىتر، كسى زير ماه مىخيزد و شب، انبوه گيسوان سياهش را گم مىكند. بگذار گم كند و ماه ... به خواندن ادامه دهید →
یادداشتها
حالا که برمیگردم و به گذشته می نگرم خاطرات و خطرات فراوانی را پیش چشمان خود می بینم. با اینکه سالها از آن دوران گذشته اما جزییات هرآنچه را که پشت سر گذاشته ام بخوبی می بینم. کنار رودخونه بودم دوباره، بعنی اینجوری بود دیگه، کار دیگه ای نبود. مدرسه که تعطیل بود، کنابخونه که... به خواندن ادامه دهید →
RSS - پست ها