حالا که برمیگردم و به گذشته می نگرم خاطرات و خطرات فراوانی را پیش چشمان خود می بینم. با اینکه سالها از آن دوران گذشته اما جزییات هرآنچه را که پشت سر گذاشته ام بخوبی می بینم.
کنار رودخونه بودم دوباره، بعنی اینجوری بود دیگه، کار دیگه ای نبود. مدرسه که تعطیل بود، کنابخونه که نداشتیم، هیچی دیگه همیجوری کنار رودخونه رهره سگدو میزدیم. یه خونواده ای که سگش
ون زاییده بود توله ها را توی یه گونی کردن، سرشو گره زدن و مادر خونه، اینو خودم دیدم ها! مادر خونه گونیو پرت کرد تو دل رودخونه.
مادرشون خودشو به آب زد و گونی به دندون گرفت و آوردش ساحل. خوشحال شدی نه؟ اینطوری نیست که ، ما قوم لجوجی هستیم. مگه ولش کردن؟ آغا یک مبارزه ای شروع شد. بین بچه های محل به رهبری مادری که گونی را تو دل رودخونه پرت کرده بود و حبون نحیفی که بعد از بارها به آب زدن دیگه حالی براش نمونده بوده. بار آخر آغا دیگه برنگشت ، با توله هاش تو دل زهره فرو رفت تا از خایج فارس سر دربیاره. اینجوری بودیم ما، به فجیعترین وضع ممکن سگ می کشتیم ما.
شب نا صبح ، صبح تا شب زوزه التماس سگی که بچه ها توی چاه انداخته بودن روستا را به عذا نشونده بوده. هنوز میشنوم و زجر میکشم. سگ ولگردی هم نیود، خونواده داشت. متهم شده بود که یک قرص نان را برده. خلاصه با اشاره خونواده سگ بیچاره را توی چاه انداختن. زمستون بود، شبها ناریک و طولانی و ترسناک بود و گریه سگ از ته چاه لوله مانند بیرون میومد و عینهو شیپور مرگ رگ پست آدم را به لرزه در می آورد. چند شبانه روز دردناک را پشت سر گذاشتیم تا یکی رفت و با سنگی سنگین اعدامش کرد.
یعنی اینجور آدمایی بودیم ما. سگ می کشتیم، گربه اعدام میکردیم. یک روز دیدم بچه های روستا گربه ای را با گازوییل به آتش کشیده اند. خنده بچه ها و ضجه گربه، بوی گازوییل و شعله آتشی که از کمر گربه قد میکشید توی ذهنم ماندنی شده.
یه طنابی بسته بودن گردن یه گاوی و می بردن که زنده به گورش کنن. یه کر و لالی به این گاوه نهاده بود یعنی تجاوز کرده بود دیگه. دستخط گرفته بودن از یه آخوندی که بله دیگه جرم گاو محرض است، محدورالدم است. گوشتش هم حرام است. دهه پنجاه را میگم. همون دهه ای که خمینی ازش زد بیرون. توی روستایی که مذهب هیچکاره بود حرف آخوند معتبر بود، گاو زنده به گور میکرد. حرام و حلال مردم آخوندی بود. یه مسجد قدیمی بود توی این روستا که کاربردی نداشت . جنگ ظهر جوونا میرفتن توش ماده خر میکردن. خمینی و خلخالی که غریبه نیستن. از همین گنداب شاهنشاهی سربرآوردن.
آغا یه روز نشسته بودیم کنار رودخونه، همیشه همونجاها بودیم دیگه و لک لک ها را می شمردیم. به ماموری از طرف دولت اومده بود و پمپ آب مزرعه حسن مشدی غلو را پلمب کرده بوده. میگفت مالیات آب نداده. عجب!
میلیونها لیتر آب رودخونه زهره جلو چشممون میریخت توی خلیج شور فارس اونوقت به دهقان فشار می آوردن که باید سالی ۱۲۰ تومن مالیات آب بدی.
سه کیلومتر اونورترشهرک هندیجان بود. اسم بی موردی داشت. هندی توش نبود. ناصرخسرو ماهرویان نوشته توی سفرنامه اش. به هرحال اونجا آغا این محمود شینو یه قهوه خونه داشت که نوش چایی دم میکرد و تو استکانهای کمرباریک میفروخت. از قهوه خبری نبود یعنی راست و درستش اینه که هیچکه رنگ قهوه هم ندیده بود لابد قهوه ای بود دیگه.
RSS - پست ها