هشیاران از همین ازدحام مىخیزند
مىبینىاشان،
مىگذرند شتابناک
و گریز نگاهشان،
در دل مىنشیند
و شیار مىزند خیال خفتهى دیرین را
با رزممایهى باروت در دل،
مهربانىاشان لبریز مىکند،
خیابان خستهى خراب را
ما رزم این جماعت هشیار را
آنسوى کوههاى عشق دیدهایم
آنگاه که بهمن و سرما را
در منجنیق آتش اصرار مىنهاد
این شام ذوب مىشود
در درخشش باروت
و آنسوى شب،
صبحى به زورِ رزم به صحنه مىآید،
از آن فلات خون و خاطر مىخیزد
خُنال نالههاى آهن و باروت
لبریز مىشود آن دشتهاى تشنهى ویران
در پایچرخ بارش فردا.
بگذارىاش اگر، آن دروغ،
مىگسترد دوباره بالهاى عبث را
بر پهندشت رویش این باور
این کودک خَرَد
فریادهاى بزآدمیانى که سالهاست
بعبع تسلیم ننگشان
آلوده کرده است
گوش آدمیان را
مىآید از هیچگاه ترس و تباهى
بگذار آن طنین دوبارهى آهن
بر جغرافیاى کهنهى ایران
پندار ترس را
برچیند از درونهى وحشت.
با آنکه مىگذرد،
آن بادِِ سرخِ مسلح
بر نرمناى جنگلِ سرسبز
با آنکه یکهزاروسیصدوشصت درخت
با حلقوم باد خواندهاند
بشتاب به سوى آهن
اما هنوز نیز،
در پى آنیم
تا تو را ز دخمهى وحشت فرا خوانیم.
RSS - پست ها
دیدگاهتان را بنویسید