با اندوهى سخت سنگين و غمِ غربتى كه تمامىى وجودش را گرفته است ترانهاى قومى را زير لب زمزمه مىكند. ترانهاى كه شنيدناش روح را متلاطم مىگرداند و صيقل جان را خراش مىزند. ترانهاى از گذشتههاى دور كه ترجمان همهى روزگاران درد است. اندوهىست عظيم و جانكاه كه توان را از آدمى گرفته، زانواناش را... به خواندن ادامه دهید →
مرگ در سپیده دم
مرگ در سپيدهدم شب در تاريكىاش كفتارگونه نفس مىكشيد، همهمهى شكارگرانِ انسان با پوتينهاى نظامىى خوكپوزهاشان از كوچههاى تاريك و شبزده، انسانى را كه زخمى مهلك جاناش را به آتش كشيده بود عذاب مىداد، شكماش همچون كورهاى گداخته مىسوخت و خون گرم تمامى پايين تنهاش را فرا گرفته، از پاچهى شلوار گذشته جورابهايش را كه... به خواندن ادامه دهید →
بزدل
ترسو از خانه بيرون آمده، با قوزى نمايان بر پشت و شانههايى آويزان، از كنارهى باغ ملى با انديشههايى مخدوش و روياهايى تلخوشيرين در سر با وسواسى خاص مىگذشت. با ريشى كوسهاى و موشمانند پوزهاى گردن كوتاهش را تمامى در يخهى بزرگ پيراهن كرم رنگش فرو كرده، از بالاى شانههاى لرزاناش نگاههايى گذرا و مرموز... به خواندن ادامه دهید →
بی نامها: سیروس ماهان
بی نامها خيزان، در تابش تو مىدرخشد خور اين پرچم فرهوش در گرمسارى آن شيد فصلى بلند و سرد به پيش است ما را ز هرم خويش دريغ مدار يخگاه، خُنشان ستارهاى بر كوهها بنشيند كز مشرق نگاهش ظهر هزار قوم سر برسد ***** ... به خواندن ادامه دهید →
آنگاه که آمدی: سیروس ماهان، برای کامران منصور
در معنىش بمانده، هيچ ندانستيم، دوباره ميشود اما بپاى خاست. زانوىِ زخم در بغل خسته مىلميد و خواب، در دردناى هر رگ رفتار مىنشست. ما با هزار سرود بريده زبان بر لب در كورهاى زگرماى خشم خويش مىرفتيم. با شال... به خواندن ادامه دهید →
چخماق صبح: سیروس ماهان
چخماق صبح ماه در شاخهها مىشكند و از برگها سبز مىشود. رؤياى رُستن به دل ، ماه ، با آبهاى آبىى رود نرد عشق مىزند ماه. ماه در مراسم زوبينكارىىِ شب نخشى بزرگ بهعهده دارد. بر دوشِ جنگليان يله... به خواندن ادامه دهید →
در صدف سیمان
در صدف سيمان با تو عشق را حكايت بزرگىست در غُل و زنجير. گوهردانه انسانى در صدف سيمان، ستارهايش بر كف و _ خورشيدىش بر پيشانى. زمزمه لبانات را اى كاش من بودم: رود من... به خواندن ادامه دهید →
چه می کنیم اینجا: سیروس ماهان
چه مىكنيم اين جا؟ خاطرههايمان را مىشماريم. چه بسيارند خاطرههايمان و _ چقدر خونين. در خونفشان فاجعه _ ياران _ از سربها گذر كردند. با گوشهايمان شنيديم شمارش... به خواندن ادامه دهید →
شکوفه زار زمین
شكوفهزار زمين چگونه او را نديدى؟ كه صبحگاهان بلند، با رفيقانش، بر قلههاى برف صعود كردند، تا عطر مطهر تسليح، بر زمين بنشيند، و شكوفهزار زمين، بهار را با نهايت فريادش گلولهبارانِ عشق كند. چگونه او را نديدى؟ آه، چگونه او را نديدى؟ عبور قافلهاى در شب،... به خواندن ادامه دهید →
آنانی که قلب دارید
آنانى كه قلب دارند آنانى كه قلب داريد، بياييد. بياييد با قلبهايتان، با مشتهايتان بياييد. بياييد خواهران من، بياييد برادرانام، در اين همايش شورانگيز، اگر نه با تفنگهايتان، با مشتهايتان بر ستيغ برآييد. به او بپيونديد، به او كه: با درشكهى زرين آفتاب آمده بود ملكهى... به خواندن ادامه دهید →
RSS - پست ها