شكوفهزار زمين چگونه او را نديدى؟ كه صبحگاهان بلند، با رفيقانش، بر قلههاى برف صعود كردند، تا عطر مطهر تسليح، بر زمين بنشيند، و شكوفهزار زمين، بهار را با نهايت فريادش گلولهبارانِ عشق كند. چگونه او را نديدى؟ آه، چگونه او را نديدى؟ عبور قافلهاى در شب،... به خواندن ادامه دهید →
آنانی که قلب دارید
آنانى كه قلب دارند آنانى كه قلب داريد، بياييد. بياييد با قلبهايتان، با مشتهايتان بياييد. بياييد خواهران من، بياييد برادرانام، در اين همايش شورانگيز، اگر نه با تفنگهايتان، با مشتهايتان بر ستيغ برآييد. به او بپيونديد، به او كه: با درشكهى زرين آفتاب آمده بود ملكهى... به خواندن ادامه دهید →
سردار سربدار
از شعاع آفتاب آمدى، با مجمرى از گلوله بر سر در ظهر مشرق چشمانات اى آفتاب ايرانتاب. سربدارى كه بازتاب هزار فرشتهى خونين بودى در اعتماد رفيقان و دشنهزارى از دشمنان خلق. با زهر كين به دل هرزهگان به خاكت افكندند تا مقرب درگاه ابليسان زر شوند. در... به خواندن ادامه دهید →
گزارش
گزارش هيزم براى آتش مىآورم. چخماق براى شرر. خون براى روان. شبنم براى طراوت. سرب براى گلوله. پولاد براى شليك مىآورم. بس است ديگر گزارش خونبارت را نه، نمىخواهم شنيده باشم. جرأت براى مردان، خشم براى زنان. انگشت براى ماشه. سينه براى سرب. ... به خواندن ادامه دهید →
از خلوت سیمان
با سینه هاى خون، رفيقان _ از سرب داغ مىگذرند _ و ديوارها _ در ماهتابى از گلخند، گواه ماندن يارانند. با شور عاصى عشق، آنجا كسى كنارهى سيمان آنجا كسى بر اوج به ميعاد مىرود.... به خواندن ادامه دهید →
دستانت را مسلسلی باید
بنام تو آغاز مىشود، جهان بنام تو جهان _ به چهار فصلاش مىرسد. پريشانام مىكند، اندوهت، پريشانام مىكند. نمىخواهم رخسارهات را آتشگون نبينم. بر آستانهى بسته ايستادهاى، و چارچوبى از آهن. چه اشتباه كردهام، اندوهت _ در هجرانىى غرش تفنگ... به خواندن ادامه دهید →
گرگ
اینک که شب سیه به من چیره شده ست، این گرگ به خواب چشم من خیره شده ست، خوابم نبرد که خواب مرگ است این خواب، اینگونه که این گرگ به من خیره شده ست. یک قطره خواب زندگی می سوزد، گرگ آمده چشم خون به من میدوزد، با اینکه شب آمده وطن تار شده ست، می ماند خلق تا چراغ افروزد.
اینچنین است روزگار ما
آسمانش در تب یک باد پاییزی زرد می گرید به روی برگهای خسته ویران آفتابی نیست گرهم هست بیمار است ماه نورانداز شبهای درازش نیز طعمه گرگان وحشی در شب باد است آشیانم در امان لحظه های شک و تردید است یک نفر انسوی می پاید مرا پنهان هان! صدای باد می پیچد درون کوچه... به خواندن ادامه دهید →
به کشتگان
به جوهر خون و آتش به کتابی اندر شد نامت در جوار هزاران در جوف بیکران با نام خود با نام مستعار؛ که آیندگان نمازگزارند به هنگامه ای که بامداد بروید و ساعتی که آفتاب غروب کند به نسل بعد می سپریم ما این ودیعه بی همتا باشد که این کتاب همین باشد و نامی... به خواندن ادامه دهید →
به چیدن گلوله
،با سبدی از مخمل و گل به چیدن گلوله میرویم بامدادان که خورشید سرخ بر دیوارها می نشیند و نیزه آفتاب بر سوراخهای دیوار فلزها را می یابد به چیدن گلوله می رویم بامدادان. شبها به خانه باز میگردیم و گلوله های خونینمان را شماره می زنیم. گلوله هامان از گورهامان فزونترند. مگر سهم هر... به خواندن ادامه دهید →
RSS - پست ها