غروب همیشه

همیشه غروب می بینیم،
همینکه چشم باز می کنیم غروب است؛
و آدمیانی که در دوردست، لنگان به جانب نشسن آفتاب می روند.
چگونه می شود این راز ز سر گشوده شود:
آفتابی که سرخ می نشیند
و آدمیانی که زیر آن خم میشوند.
انگار که ثقل خورشید
بر شانه این روندگان راه فرود آمده است
سنگین میروند آدمیان

مادرم میگفت : خورشید سوخته می رود تا در چشمه نورتنی بشوید و،
زخمها ز تن بزداید
تابیده است دیرزمانی
تا لحظاتی آرام گیرد و دوباره باز برخیزد.


اما من هرگز ندیده ام
برخاستن دوباره خورشیدی را

چرا همیشه غروب می بینیم
چرا همیشه رفتن آدمها
گیرم که این غروب زیبا هم باشد
اما دلهره می آورد این رفتن
دلهره می آورد
اندوه کهنه ای در خود دارد این غروب که در دوردستها تن به زمین می ساید.
اشک سرخ درشت آسمان است انگاری
که بر زمین بی حاصل می گرید
یک قطره اشک درشت غم افزا
و این آدمها
آیا می روند که خورشید را از خواب برخیزانند؟
یا این منم که تاریکی را
ترجمان فردایی روشن می بینم.

سیروس ماهان

پاسخی بگذارید

قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

بیشتر از سیروس ماهان کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب