آه اگر مرا وطنی بود

آه اگر مرا وطنی بود

جایی که عشق به دنیا می آمد

جایی که عشق می مرد

و رد سرخی بر دیوارهای سیمانی از خویش

به جای می گذارد.

آنجا که عشق نمی میرد.

آنجا که غروب،

پرنده ای به جستجوی مامنی میگردد تا شب را بیاساید و صبحگان دوباره به آسمان آبی پر بکشد

آنجا که آبزیانی از تور صیادی وامی جهند

و به عمق ناشناخته دریاها فرو می روند

جایی که برکه ای پرندگان تشنه را در بغل می گیرد

و رودخانه ای خود را فدای درختانی می کند

و سگی را به نوشیدن آب مهمانی می کند.

آنجا که ستارگانی شب را خنج می زنند

و پنجره تاریکی را روش می کنند

آنجا که مادری به نوزادش شیر می نوشاند

و به مزرعه کار می رود.

آنجا که شبنمها

اولین بوسه های بامدادی را از رخ گلها باز می چینند و گزمه ای نیست که شلاق به تنشان برکشد.

در خود افسانه هایی دارم من

افسانه هایی که کتابهای کهنه را سرریز کرده اند و پژواکشان تاریخ را لب ریز کرده

افسانه هایی که آدمی را به رویاهای بی بازگشت می برند.

شاهان قله های تو در تو وطنی برای من نساختند

من زاده زمینهای بی مرزم

جغرافیای شناسنامه من

مهر وطنی را بر خود ندارد

آه اگر انسانهای بی وطنی همچون من

وطنی میساختند

بی دیوار

بی سیم خاردار

که مهر ورود و خروجش

بوسه های باران می بود

بر گونه های آدمی

آه اگر من وطنی می داشتم

برای خود وطنی می داشتم من

که جان دادن برایش ساده ترین انتخاب بود

و گذشتن از آن معادل مردن.

جایی که می توانستم کتابی بخوانم

شعری بگویم

فریادی برکشم

و یا سکوت کنم اگر بخواهم

و برای هیچکدام پی رخصتنامه ای نروم

وطنی که مرا در بر می گرفت

و التیام می بخشید زخمهایم را

آنگاه که سپیده دمان

خونین

از میدان سرب می آمدم.

آه اگر من وطنی میداشتم

که دوست داشتن آدم

تهیتی بود به زندگی

وطنی که دروازه هایی نداشت

تا بر آن کله های آدمی بر سیخ کنند

و جمجمه تلنبار کنند

تا مرا از عقوبت نافرمانی شاهان بترسانند.

آه اگر مرا وطنی بود

که در آن به جرم اندیشیدن به قعر زمینت نمی بردند

جایی که آفناب را رخصت تابیدن نمی دادند.

بل، بر کجاوه ای رنگین می نهادندت

به پاس

با تاج گلی

و بوسه ای بر پیشانیت.

وطنی که در آن

ستارگانش به تساوی تقسیم می شد

و هرکس سهم خود را از آسمان و زمین به قدر نیاز برمیداشت.

وطنی که نه نژاد

نه زبان

نه مذهب

نه پول

دیواری می کشید

و نه شمشیر حکم می راند.

آه اگر من وطنی میداشتم

که در آن شادی نوزادی بود که در دل من می رقصید

و غم، باری نه چندان سنگین بود که لحظه ای درنگ میکرد و در لبخندی گم می شد.

وطنی با پرچمی به رنگ طلایی خورشید

و خوشه ای از گندم.

چگونه وطنی خواهد بود

وطنی که در آرزوهای من نهفته است

آه اگر من چنین وطنی میداشتم.

چنین وطنی را من

با تو نیز تقسیم میکردم.

سیروس ماهان

پاسخی بگذارید

قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

بیشتر از سیروس ماهان کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب