ای شعبده ی جهان پیرایه من
ای کشته برای رویش خانه من
در رفتن تو چه سوز ها کرد دلم
ای جان ستوده در دل پاره من
هر روز به چشم من خزان آید
تا بوده و هست انتظار آید
پاییز ثمر نداد در زندگیم
تا اینکه چه سود از بهار آید
با آمدن بهار جان می روید
هر بذر دوباره از نهان می روید
هر کهنه درخت مرده آویشن
در شعله داغ آسمان می روید
پاییز چو آیدش روان می روید
صد لاله سرخ در خزان می روید
با رویش این جوانه ها جان وطن
بینیم دوباره در زمان می روید
ای کاش به روزگار ما جنگ نبود
جز خوبی و بهروزی و آهنگ نبود
ای کاش به هر گذر نگه میکردی
جز رقص و سرور و شادی و رنگ نبود
ای کاش نبود رنج و دل تنگ نبود
ای کاش جوان توده در بند نبود
نی بر سر دار و نی به دیوار تنی
خونین به سر جهل تو آونگ نبود
چنانند آنان که بر دار خویش
ز جان دادنی شور بر پا کنند
که دشمن نبیند رخ زردشان
به خون صورت خویش زیبا کنند
در خون شب آشفتگی طوفان است
فریاد ترانه در شب زندان است
انگار که خواب دیو آشفته شده ست
زیرا که ز نو، روز شب ایران است
گفتند که آتشی به دوزخ سرکش
می سوزد و می خورد تن هر سرکش
شادیم که این زمان بسی دوزخیند
نی هیمه بماند نی ز دوزخ ترکش
این کهنه جهان ز نو بسی تازه شود
در شادی رقص توده سر زنده شود
آنگونه که دیده ایم و بازم بینیم
فردا بینیم دوباره فرخنده شود
دانی که هماره ما بسی غمگینیم
در فکر جهنمیم و سر سنگینیم
دنیا که ندیدیم، پس از این دنیا
ما مرده چه دانیم که در زنجیریم
بزن باران پیامی تازه داریم
که از جان شفق آتش بباریم
بخوانیم ما سرود تازه ای را
ز ساز کهنه صوت نو در آریم
بزن باران که کام تشنگی را
بنوشانی ز جام شربت خود
زمین را بار دیگر زنده سازی
برویانی تو خاک از حکمت خود
بزن باران که خشکیده است ایران
سرای خشک گردیده ست ویران
به آبی زنده کن این سرزمین را
فروغِ چشمه ی چشم زمین را
بزن باران سرای کهنه پوسید
به دشت سینه اش خونابه جوشید
بباران شرشر باران یکریز
هزاران جان ازین ویرانه کوچید
بزن باران به بام ما بیارام
زمانی سخت بگذشته ست ایام
شب و روزش به خون آغشته گشته است
بزن باران و رنگین کن سرانجام
بزن باران که می سوزد چو آتش
تن گرم زمین در هاله درد
بزن رگبار آب بیکران را
که جوشد آب چون دریای احمر
بزن باران روان کن سیل از کوه
خروشان دره های خشک انبوه
بران تا رودهای خفته، بی آب
به دریا ها رسان آن سیل ازین راه
بزن باران که ابر کهنه ریزد
درون آسمانش شعله خیزد
به صبحی از پس باران گلریز
به روی میهنم خورشید ریزد
بزن باران برون کن ابر مشکین
که استاده ست نازا از سر کین
بشورانش به رعدی کهربایی
که ریزد تا سحر اندوه دیرین
بزن باران سرود شادیم نیست
بزن این روزها آزادیم نیست
بزن باران ز خاک تیره در باد
زمین خشک را آبادیم نیست
آه ای شب بی سحر چه می مانی
وز رنج درون ما چه می دانی
این خانه بسی مرگ جوان دیده ست
وقت است که خویش را بسوزانی
گلزار ز اشک چشمه می روید
از خون جوان تشنه می روید
این جوی که از خون جوانان سرریز
از تیزی نوک دشنه می روید
گل در سبد ستاره می بوید
زندان ز غم ترانه می موید
این تازه نهال سرخ خورشیدی
از جان جوان خفته می روید
این برکه آب خوابش آشفته است
طوفان عظیم در برش خفته است
همچین ماند که این وطن برکه آب
آتشکده ای به زیر آن خفته است
در مرگ، یکی زندگی شیرین است
در ذهن زمان همیشه و دیرین است
کی گفته که مرگ نقطه پایان است
آغاز دوباره، خوشه ای زرین است
از مرگ یکی، یکی دگر می روید
وز مردن گل، باغ ز سر می روید
هر گل که بپژمرد ز بیداد زمان
دشت از سر نو بار دگر می روید
در شامگه سیه چراغی باید
گر نیست چراغ، شمع راهی باید
چندانکه شب سیه وطن کور بکرد
روشن خواهیش، صبحگاهی باید
عاشق تا کی، کشته در صبحدم است
پیمانه عمر عاشق اینقدر کم است؟
بر گونه صبح ، خون سرخش تا کی
در نرمش باد و در تن پیرهن است؟
عشق در گلپونه های باغ می روید
در زمین ساده سیراب می روید
عشق بر ویرانه های دار می روید
بر تن دیوار خون آشام می روید
دوستی ها در زمان سختی زندان می روید
در رفاقتهای دوران بسی دشوار می روید
آن زمان که سرب را بر سینه انسان فروریزند
سرخگون گلها درون سینه دیوار می روید
برخیز دف و ترانه بر خاسته اند
در جان جهان غلغله انداخته اند
تا چند نشسته اید ای بی خبران
خلقی به سما ولوله انداخته اند
برخیز که باغ را به باران دادیم
خورشید به شام سوگواران دادیم
تا باز شود خاک یکی گلخانه
رفتیم و دوباره بر سرش جان دادیم
دیدیم که مه به سینه شب تابید
جنگ و جدل جهان کمی آرامید
چندی که جهان به جنگ و در خون بودش
اینک ز شمیم انقلاب آسایید
ای عشق بیا و بوسه بارانم کن
افسرده شدم ترانه بارانم کن
در ظلمت شب شبانه ها خفته دلم
ای عشق بیا ستاره بارانم کن
ای عشق بغل بگیر و بیدارم کن
یک زمزمه در سینه بیمارم کن
تا باز به گُل نشیند این خانه و باز
باز از سر نو دوباره آغازم کن
فرسوده شدم ز طول عمر و غم یار
اندوه هزار لاله ی خون افشان
گر میخواهی باز جوانم بینی
ای عشق بیا جوانه در جانم کن
سالی که گذشت سال حرمانم بود
دل در گرو مرگ عزیزانم بود
خاک وطنم چو شوره زاری است غریب
باران تو بیا ز نو بهارانم کن
خفته ست زمین به زیر خورشید عبوس
با پوسته ی شکسته اش در هر سوی
چندی ست که انتظار باران دارد
باران تو بیا و چشمه زارانم کن
ای عشق شکوه کوهساران می باش
تا حادثه ترانه با من می باش
وقت است که باز شعله در جان فکنی
ای عشق بتاب و شعله در جانم کن
ای اشک فرو بریز و آرامم کن
شوریده ی راهِ بی سرانجامم کن
تا چند دل گرفته بی آبِ رخ است
ای اشک تو بشکفش، چو بارانم کن
پیمانه عمر طی شود سالی چند
بشکفتن گل به سینه ی یاری چند
ای دیده ! گلایه ام ز بی آبی نیست
هم باغ دهد ز خونِ گل باری چند
گفتیم وطن ترانه باران خواهیم
گلبانگ شکوفه در بهاران خواهیم
بر گونه شب ستاره ای نیست ولی
ما شام سیه ستاره باران خواهیم
اندوه بشر ز اشک باید شستن
وین کهنه جهان ز شرم باید شستن
عمری ز وطن در شب نکبت بگذشت
خون را به فلق ز شرق باید شستن
پاییز که غم بریزد از گلشن و باغ
بادی بوزد به چهره مان در تب داغ
پرسیده ام و هیچکسی هیچ نگفت
کی می رسد آن بهار بر گونه باغ
پایانه اندوه بسی نزدیک است
پیشینه این نبرد در تاریخ است
فصلی ست که می آید و در خود سوزد
فصل دگری یقین به ما نزدیک است
با شوق امید و جرأت بی همتا
ریزد به خرابه این شب بی فردا
خلق است که صبحدم برخیزد
آتش فکند ز خشم بر این دنیا
آنکه او در دام اوهام افتدش
بی شک اندر بند زندان افتدش
خود گریزی نیست از زندان وهم
هم مگر آتش به زندان افتدش
هر کسی در دام اوهام افتدش
وز خرافه خدشه در جان افتدش
هیچ دارویی به دردش کار نیست
هم مگر آتش به آن جان افتدش
وهم، بنیان خرد ویران کند
زندگی را وهم چون زندان کند
خود رها گردان از این اوهام زشت
چونکه زشتی ها پلشتی ها کند
وقت تنگ است دشنه بر اوهام گیر
مغز خود را ای شقی در کار گیر
دردِ واگیر است این اوهامِ سخت
همتی کن شعله در اوهام گیر
وقت تنگ است وهم را واپس بزن
خنجری بگرفته آنرا حد بزن
مرگِ اوهام آورد آزاده گی
روشنی بر خانه ی ویران بزن
جان شب را ماه می سوزاندش
جان عاشق در خطر می راندش
جان جانان بین که بر داری بلند
سوی جانانی دگر می خواندش
رسم عشاق است جان تسلیم عشق
عشق را همواره او تاباندش
عاشق جان بین که بر دیوار خون
نقش های سرخگون باراندش
بگذرد از جان به صبحی تابناک
بر فراز شهر خون گریاندش
طرفه شمعی کاینچنین خاموش گشت
شعله خورشید، واگیراندش
بر دمد باری دگر در ذهن باد
با درختان، جنگلی آرایدش
طاق عریان و سیاه شام را
اختران شعله زن تاباندش
شعر ناب است آنکه بر دار شب است
باد در گلبرگها می خواندش
بذر عاشق چون بریزد بر زمین
گلشنی از لاله می رویاندش
نام عاشق بشکفد بر بام شب
جنگلی از شعله می رویاندش
جان عاشق خفته در ذهن فلق
تا ابد از مرگ برخیزاندش
جانا دل ما را به چه سو می رانی
ما را به شب و ترانه می رقصانی
گفتیم که توبه کرده ایم، بار دگر
ما را تو چو جام باده می گردانی
خنیاگر ما ز ما بسی توبه شکست
در آینه دید دل به دنبال تو گشت
دانم که نه این توبه دوامی دارد
نی جام شکست و نی دلارم نشست
با شاهد و می قرارها داشت دلم
با رقص و طرب ترانه ها داشت دلم
پنداشت که جام باده بشکست رقیب
در سوگ سبو شراره ها داشت دلم
جانا دل ما را به چه سو می رانی
ما را به شب و ترانه می رقصانی
گفتیم که توبه کرده ایم، بار دگر
ما را تو چو جام باده می گردانی
چون میکده ها خراب آباد شده ست
ساقی ز پی می به خرابات شده ست
لیکن نه ز جام باده مانده ست خبر
نی هم خبری ز دلبر ناز شده ست
هشدار! که شحنه ها به شب در کارند
در کوچه و باغ و در سرک پنهان اند
چندان که به دنبال خراباتی و مست
گشتند، به صبحدم بسی بیمارند
جانا دل ما را به چه سو می رانی
ما را به شب و ترانه می رقصانی
گفتیم که توبه کرده ایم، بار دگر
ما را تو چو جام باده می گردانی
حالی به سراغ خمره برخیز ز خواب
بر زن قدحی به پرده از آن می ناب
مادام که هشیار بدی غم خوردی
اینک که شدی مست بزن دل بر آب
بازا که شب از ترانه پر خواهد شد
انبوه ستاره در چمن خواهد خواهد شد
یاران به دف و تنبک و سرنا سرخوش
یک بار دگر نگار در خواهد شد
گلِ روی جوان در خاک و خون است
سرِ آنکس که نه گفته ست چون است
به داری سربدار است یا که دیوار
ز جان نازنینش غرق خون است
چنین است روزگار ما به ایران
که هر کس گفت نه، جان در فغون است
سری را کز پی جانان ببازیم
به از عمر جبون، حال زبون است.
هزاران سینه بشکافد از این درد
به دردی که ز جنس بیکرون است
سر سودایی در بند شب بین
که فردایش چو بینی سرنگون است
به سالی چند جان کندن به میهن
که آید روزگار غم به آخر
سرای خفته در ویرانه را بین
که خواب خوش چو بیند باژگون است
ما نسل ستاره در شب زندانیم
در مجلس خون، در صف رندانیم
هرچند زنی به ریشه این نسل و لیک
روییده دوباره ، رویش تکراریم
ما نسل ستاره در شب ایرانیم
رهپوی هزار ساله میدانیم
هان! گرچه به دار میکشی گردن ما
فردا بینی دوباره پرچمداریم
ما نسل ستاره در شب طوفانیم
آشفته اگر چه، لیک سکانداریم
این کشتی خوف و مرگ ساحل برسد
ما نسل امید و نسل نورافشانیم
ما نسل به شب سوخته ویرانیم
چون صبح دمد دوباره در میدانیم
آتش بزنی به جسم، جان برخیزد
ما نسل شکفته در شب ایرانیم
یک باغ ز آب، زنده می ماند
در جان هوای تازه می ماند
یک خلق بدون رزم نابود شود
تنها به نبرد زنده می ماند
این کولبران که کوه بر دوش برند
نان بر سر سفره شب خویش برند
گلگون کفنانند که در کوه و دمن
رگبار گلوله بر تن خویش برند
این جرم بزرگی ست که اینان دارند
در رنجبری شیوه شیران دارند
جان در طلب طعمه نهادند بسی
دردا که هماره لقمه در خون دارند
CYrus Mahan
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید