اعدام یک گاو: زنده به گوری

یکی نقل می کرد که: گاوی را می بردند، کشان کشان. بر گردنش طنابی بسته و بر گرده اش سیخونک می نواختند. خون از سرین گاو به کشاله ران و از آنجا روی زمین خطی سرخ رسم می کرد. هوای شرجی دمکرده ای بود. مردان عرق ریزان به گاو هی میزدند و از روستا خارج می شدند. روستای ما بیش از سیصد خانوار و حدود ۱۴۰۰ نفر جمعیت داشت. مدرسه ای داشت که تا کلاس پنجم درس میداد و مسجدی که فقط ایام محرم محل گردهمآیی می شد و بقیه سال بی مصرف افتاده بود. سال ۱۳۵۰ خورشیدی بود که گاو را کشان کشان می بردند. قطرات درشت اشک چشمان گاو را پر کرده بود، خون از وجناتش می ریخت و شکم برآمده اش همچون طبلی طلایی رنگ در گرما سنگین و متورم می نمود، ولی جمعیت نرینه اینها را نمی دید. جغرافیای تفتیده و تاریخ بی دردسری داشت این روستا. دریا که بالا می آمد، آب شور گرده زمین را فرا می گرفت، وقتی که جذر می شد، تا چشم کار میکرد نمک بود و سراب. در واقع ما در سراب و شرجی و باد داغ و آب شور زندگی میکردیم.

از دور شبح آدمهایی دیده میشدند که انگار صحرای نمکین بی حاصل را شخم میزدند، ولی در حقیقت بیل می زدند و ما همچنانکه به آنها نزدیک می شدیم می دیدیم که گودالی را حفر می کنند. و گاو همچنان خون می ریخت، اشک می ریخت و عرق می ریخت و به صحرا روانه بود.

روستای ما آخوند نداشت. چند نفری نماز میخوندن و چندتایی هم گاهی روزه می گرفتند. یک مؤذن هم بود که بی دندان صبحها، یک ماه از سال را اذان می گفت. اسمش کل خلیفه بود و خواهری به اسم صنو، لابد صنوبر، داشت. شناسنامه که نداشتند، معلوم هم نبود از کجا به آن روستا آمده بودند. هرچه بود اهل اصل آن روستا نبودند. کل خلیفه بیشتر اوقات از درد جیغ می کشید. توی کوچه های ده راه می افتاد و فرد موهومی را صدا می زد: عبیدو! عبیدو! اهالی ده می گفتند که با زنی از طایفه جنیان خوابیده بوده و پسری نیمی جن نیمی آدمی تولید کرده که اسمش عبید بوده و جنیان بچه را از کل خلیفه گرفته و از طایفه بیرونش کرده بودن. کل خلیفه از درد سنگ مثانه جیغهایی می کشید که پشت آدم می لرزید؛ می گفتند هنگام دفع ادرار جنیان از آلت تناسلیش خارج می شوند و رنج و شکنجش میدن. کل خلیفه جیغ می کشید و بچه های ده صنو را توی خونه بی دیوار سنگ بارون میکردند و می خندیدند. سال ۱۳۵۰ خورشیدی بود.

جمعیت نرینه متحد، با گاوی که به سختی شکم سنگینش را با خود می کشید، قدم به قدم و شانه به شانه به صحرا می رفتند، گپ می زدند و می خندیدند. ما آخوند نداشتیم که نظرش را جویا شویم، رفته بودند حکم اعدام گاو را از یک آخوندی عراقی رانده شده از عراق گرفته بودند. دستخط آورده بودند، محدورالدم، گوشتش حرام، زنده به گور شود. گاو را میگفت، در مورد مصطفی، کر و لالی که به گاو تجاوز کرده بود دستخطی نبود. سال ۱۳۵۰ خورشیدی بود.

۱ دیدگاه برای «اعدام یک گاو: زنده به گوری»

مال خودتان را بیفزایید

پاسخی بگذارید

قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

بیشتر از سیروس ماهان کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب