فصل دوم
جنگ، ماجراجویی، عشق، هومر، سافو
هومر چه کسی بود و آیا حماسه های هومری اثر یک شاعر بوده یا خیر، معلوم نیست. قدمت آنها احتمالاً به ۷۰۰ سال قبل از میلاد می رسد. ایلیاد اولین شعر جنگی باقی مانده است. ایلیاد نبرد بین یونانیها و تروجانها در چند هفته آخر محاصره ده ساله تروا را روایت میکند که با کشته شدن هکتور، رهبر ترواها، توسط آشیل جنگجوی یونانی به پایان می رسد. در نگرش به جنگ، شعر متناقض است. جنگ را هم شکوهمند و هم وحشتناک نشان می دهد. در جنگ، بزدلی حقیر دانسته شده است. با این حال وحشیگری و بیهودگی جنگ نیز به عینه آشکار شده است. این تضاد در دو سبک متضاد که در صحنههای نبرد جریان دارد، منعکس میشود. جنگجویان یکدیگر را با عبارات رسمی و بلاغی مانند سخنوران خطاب می کنند. اما آنها مانند جانوران ذبح شده می میرند. نیزهها به دهانها می کوبند و دندان ها و استخوان ها خرد میشوند. جوانی از ارابهاش بر نوک نیزه کنده میشود و مانند ماهی شکار شده دور قلاب خود میچرخد. به نظر می رسد که احساسات تقسیم شده در مورد جنگ که در ایلیاد ثبت شده است عمیقاً در طبیعت انسان نهفته است. حتی امروز، جشن بزرگداشت و زاری برای ضایعات جنگ با هم اجرا می شوند. افشای این شکاف در درون ما چیزی است که به ایلیاد بُعدی جهانی و عمیق می بخشد. نکته دیگر به تصویر کشیدن احساس انسان است. خدایان و الهههایی که در شکلگیری حماسه دخالت می کنند – زئوس، آپولون، آتنا، آفرودیت و بقیه – هستند. به عنوانهای بیهوده، بدخواه، خرده پا و ستیزه جو معرفی می شوند. دلیلش هم این است که انسان ها در مقابل، باوقار و والاتر نشان داده شوند. آنها درد و اندوه واقعی را احساس می کنند و قادر به قهرمانی هستند، ولی خدایان که جاودانه هستند، چنین نیستند. یکی از معروفترین صحنههای شعر در کتاب ششم آمده است، جایی که همسر هکتور، آندروماش، در حالی که سعی میکند او را متقاعد کند که برای جنگ بیرون نرود، گریه میکند. اما هکتور پاسخ میدهد که در برابر مردان و زنان تروا احساس شرمندگی عمیقی میکند: اگر مثل یک بزدل بخواهم از جنگ کنار بکشم.
او از تسلیم درخواست های همسرش امتناع می ورزد، اگرچه می داند که سرنوشت او در جنگ کشته شدن است و پیش بینی می کند که تروی همراه با پدرش، شاه پریام، و تمام مردمش نابود خواهد شد. پرستاری در این مراسم حضور دارد و پسر کوچکشان استیاناکس را در آغوش گرفته است، “زیبا مانند یک ستاره”. کودک با دیدن زره پدرش و پرهای موی اسب که به روی کلاه خود تکان میدهد از وحشت فریاد میکشد و در آغوش پرستارش خود را مخفی میکند انگار که میخواهد فرار کند. هکتور و آندروماش با دیدن ترس پسرک می خندند، و هکتور کلاه براق خود را برمی دارد و روی زمین می گذارد. سپس کودک را می گیرد، می بوسد و در آغوشش میکشد و در همان حال به خدایان دعا می کند:
زئوس و شما جاودانه های دیگر، به این پسر که پسر من است، لطف کنید.
ممکن است، همانطور که هستم، در میان تروجان ها برجسته باشم،
و با قدرت بر ایلیون حکومت کنم.
و روزی درباره این پسر بگویند: «او از پدرش بسیار بهتر است»،
چون به جنگ شود، دشمنش را بکشد
و غنایم را به خانه بیاورد و دل مادرش را شاد کند.
پس از این گفتهها او کودک را به آندروماش میدهد، که او را با گریههایش به آغوش خوشبوی خود میبرد. هکتور دلش می سوزد، کودک را نوازش می کند و به آرامی به او می گوید که هیچ کس نمی تواند او را قبل از فرا رسیدن زمانش به هادس بفرستد.
هزاران کلمه در مورد این صحنه کوتاه نوشته شده است. در واقع این شعر جو خانواده آن زمان را به ما می نمایاند. برای ما وحشتناک به نظر می رسد که هکتور بخواهد پسر کوچکش به یک قاتل تبدیل شود و غرق در خون شخص دیگری از نبرد بازگردد. دعا کردن برای این اتفاق به نظر عملی بی رحمانه است. اما ما در بعد دیگری می بینیم که هکتور انسان بی رحمی نیست. او فرزندش را دوست دارد و سعی می کند همسرش را دلداری دهد. او همچنین پیش بینی می کند که از جنگ چیزی به دست نمیآورد. او می داند که او و پدرش و تروی محکوم به فنا هستند. بنابراین بازگشت برای پیوستن مجدد به نبرد حتی در سطح عملی نیز معنا ندارد. هیچ فایده ای نخواهد داشت. با این حال، میتوانیم ببینیم که چرا هکتور احساس میکند باید این کار را انجام دهد. بنابراین ایلیاد یک تراژدی است. اما ادیسه، به نوعی دنبالهای بر ایلیاد است که از سفر ده ساله ادیسه برای رسیدن به خانهاش در جزیره ایتاکا میگوید. جنگ تروا، یک شعر کاملاً متفاوت است. به نظر می رسد که یک داستان ماجراجویی است و یک نوع شخصیت تخیلی را معرفی می کند که در طول اعصار در داستان های ماجراجویی بی شماری ظاهر می شود. شما می توانید این نوع را قهرمان فنا ناپذیر بنامید. مانند جیمز باند یا هابیت تالکین – یا آلیس در آلیس در سرزمین عجایب، که قهرمانی نابود نشدنی است – ادیسه از هر خطری، هر چند غیرمحتمل، جان سالم به در می برد. بنابراین در مقایسه با رئالیسم تلخ ایلیاد، اودیسه را می توان به عنوان یک فانتزی طبقه بندی کرد. در قسمت اول شعر میآموزیم که در ایتاکا در زمانی که اودیسه دور بوده است چه اتفاقی افتاده است. همسرش پنه لوپه توسط تعداد زیادی مرد جوان سرکش مورد آزار و اذیت قرار می گیرد که با اعتقاد به مرگ اودیسه می خواهند با او ازدواج کنند. پسر خردسال اودیسه و پنه لوپه، تله ماچوس، نمی تواند این خواستگاران مزاحم را کنترل کند و با کمک الهه آتنا، با کشتی به سرزمین اصلی یونان می رود و در آنجا متوجه می شود که پدرش توسط پورهای به نام کالیپسو که عاشق او است اسیر شده است. قسمت دوم شعر با اودیسه شروع می شود که هنوز در جزیره کالیپسو است. اما پوره در نهایت موافقت میکند که او را رها کند، بنابراین او یک قایق میسازد و به راه میافتد، اما این قایق توسط خدای دریا، پوزیدون، که از اودیسه کینه دارد، نابود میشود. او تا نزدیکترین ساحل شنا میکند، غرق نمک به ساحل میخزد و به خواب میرود. صدای خنده دختران او را بیدار می کند و او برهنه بیرون میآید و شاهزاده خانم ناوسیکا و خدمتکارانش را می بیند که برای شستن لباس آمده و اکنون به توپبازی مشغول شدهاند. این قسمت، به دلیل بار شهوانیاش، یکی از مشهورترین صحنه های شعر است.
ناوسیکا او را به کاخ پدر و مادرش می برد، جایی که از او به خوبی استقبال می شود. آنها از او می پرسند که چگونه او به این جزیره رسیده است. در این مرحله اودیسه راوی داستان می شود و داستانی که او تعریف می کند عجیب و شگفت انگیز است. بیشتر به دروغی می ماند که توسط یک سرگردان پیر حیله گر نقل شده است که باید بهانه ای برای ده سالی که صرف کرده تا به خانه برسد پیدا کند که می شود مسافتی حدود ۵۰۰ مایل . او می گوید که تروی را با دوازده کشتی ترک کرد و در جزیره نیلوفر خواران فرود آمده که به مردانش نوعی میوه فوق آرام بخش دادهاند که باعث شده کسان و خانه و خانواده خود را فراموش کنند. در مرحله بعد، او و افرادش توسط غول یک چشم و انسان خوار به نام پولیفموس دستگیر شده اند، اما با کور کردن آن غول با چوبی تیز شده، فرار کردند. آئولوس، خدای بادها، کیسه ای چرمی به اودیسه داده که تمام بادها را در خود جای داده بود. اما افراد او احمقانه آن را باز کردند و بادها را بیرون دادند، به طوری که کشتی های آنها با وجود اینکه قبلاً به نزدیکی ایتاکا رسیده بودند، عقب رانده شدند. پس از آن آنها به خلیجی رفتند که در آن آدمخوارهای غول پیکر، یازده کشتی از دوازده کشتی آنها را با پرتاب سنگ از بالای صخره ها غرق کردند. فقط کشتی اودیسه فرار کرد و به جزیره الهه سیرس، دختر خدای خورشید رسید که نیمی از مردانش را به خوک تبدیل کرد. با این حال، خدای هرمس دارویی به او داد که او را از جادوی سیرس مصون ساخت و به او گفت که چگونه به دنیای مردگان در لبه غربی جهان برسد.
او در آنجا با ارواح مختلفی از جمله آشیل و آگاممنون، همرزمانش در جنگ تروا و مادرش ارتباط برقرار کرد و بعد با یک کشتی به جزیره سیرس بازگشت، از سرزمین سایرنها گذشت؛ جایی که ملوانان را با موسیقی مسحورکننده خود به نابودی روی صخره ها می کشاند. اما او گوشهای مردانش را با موم زنبورها بست و به آنها دستور داد که او را به دکل ببندند تا آواز مسحورکننده را بشنود اما نتواند به جانبشان برود. در نزدیکی آنها یک هیولای دریایی کشنده به نام چاریبدیس و یک هیولای دریایی دیگر با شش سر به نام اسکیلا وجود داشت. ادیسه با موفقیت در مسیر تنگه بین آنها، به جزیره ای رسید که در هنگام خواب، افرادش مرتکب اشتباه بزرگی شدند و تعدادی از گاوهای مقدس هلیوس خدای خورشید را کشتند و خوردند. به عنوان مجازات، زئوس طوفانی فرستاد که کشتی آنها را غرق کرد و همه به جز اودیسه کشته شدند. او با چسبیدن به تکهای چوب شناور زنده ماند، و سپس نزدیک بود در گردابی مکیده شود، اما در نهایت به جزیره کالیپسو جایی که روایت ماجراهای او آغاز می شود، به ساحل رسید. والدین ناوسیکا با شنیدن داستان او به او کمک می کنند تا به ایتاکا بازگردد. او خود را به شکل یک گدا در می آورد و هیچ کس او را نمی شناسد جز سگ پیرش که با دیدن او از خوشحالی میمیرد و خانهدار پیرش که در حال شستن پاهایش زخمی را روی پایش می شناسد اما او را لو نمیدهد. او با انتخاب یک لحظه مناسب، خود را به پسرش تلماچوس و دو تن از بردههای سابق خود، یک دامدار خوک و یک گاودار، نشان می دهد و با هم انتقام وحشتناکی میگیرند. خواستگاران را سلاخی می کنند و دوازده خدمتکار را که به پنهلوپه خیانت کرده بودند، خفه می کنند.
تا چه حد قرار است فرض کنیم داستان ادیسه مجموعه ای از دروغ است، گفتن آن غیرممکن است و پرسیدن بیهوده است. زیرا کاری که ادیسه بسیار بیشتر از ایلیاد پرداخته، این است که درها را به روی هیولاها، خیالات و وحشتهای بینامی که در آن سوی منطق و عقل زندگی می کنند، باز می کند. ورود به این قلمرو خیالی کاری است که شعر همیشه انجام داده است، و برخی از مخلوقات اودیسه، مانند اسکیلا و کریبدیس و آژیرها، تقریبا ضرب المثلی شده اند که در اشعار بعدی در سراسر جهان به آنها اشاره شده است. این ممکن است به این معنی باشد که هومر به طور غیرعادی با ناخودآگاه جمعی بشریت هماهنگ شده بوده است. اما ممکن است به این دلیل هم باشد که نوشته او آنقدر گرافیکی است که خود را بر خاطره ها می نشاند. او با زبانی واضح و مستقیم کار می کند – مثلاً ادیسه چشم پولیفموس را با چوب زیتون کور می کند، یا اسکیلا شش مرد را از کشتی او می گیرد و آنها را در هوا می چرخاند، یا کنیزان را دار می زنند تا به آرامی خفه شوند (اولین تصویر از دار زدن در ادبیات جهان).
فراموش کردن چنین صحنههایی سخت است، حتی اگر بخواهید آن را از یاد ببرید. برخلاف بسیاری از شعرها، هومر میتواند از ترجمه به زبانهای دیگر جان سالم به در ببرد، و این تا حدی به دلیل سادگی و تکنیک روایی او مربوط می شود. از کارهای هومر ترجمه های انگلیسی زیادی موجود است، اما اولین آنها توسط جورج چپمن در سال ۱۶۱۴ انجام شده است. مشهورترین خواننده آن، شاعر انگلیسی جان کیتس بود که یونانی نمی دانست و در غزل “در قلمروهای طلا بسیار سفر کرده ام” نوشته شده در سال ۱۸۱۶، شگفتی خود را از خواندن هومر در ترجمه چپمن ثبت کرده است.
سافو (حدود ۶۳۰ – حدود ۵۷۰ قبل از میلاد) تنها شاعر یونانی غیر از هومر است که بیشتر مردم نام او را شنیدهاند. در دوران باستان، منتقدان از او به عنوان «شاعره» یاد می کردند، زیرا هومر «شاعر» بود. او در جزیره لسبوس (که کلمه “لزبین” را از آن دریافت می کنیم) به دنیا آمده است. بیشتر شعرهای او گم شده و به جز یک شعر – قصیده ای برای آفرودیت که در آن از الهه عشق کمک می خواهد – فقط قطعاتی باقی مانده است. اما به اندازه کافی باقی مانده است تا نشان دهد چرا منتقدان در مورد او بسیار بی انصاف بودهاند. شعر او روشن، حسی و پرشور است.
سیبی رسیده و قرمز است او،
بر بلندای درختی،
دور
دور از دسترس
یا سنبل کوهی است
که چوپانان دست و پا چلفت
آن را زیر پا می گذارند
و لکهای ارغوانی از آن
زمین را رنگین می کند.
او در شعر دیگری خدایان هومری را به دلیل سنگدلی آنها مسخره می کند و کسانی را که آنها را می پرستند به سخره می گیرد. سافو در شعری به نام «قطعه ۳۱» زنی را که دوست دارد در حال صحبت و خندیدن با مردی تماشا میکند و در شوک فرو میرود. قلبش میتپد، پوستش آتش گرفته، نمی تواند صحبت کند، چشمانش تار میشود، گوشهایش زنگ میزند میلرزد و عرق سردی بر پوستش می نشیند. این اولین توصیف از علائم عشق پرشور توسط یک زن به زنی دیگر در ادبیات غرب است.
RSS - پست ها
پاسخی بگذارید